تبليغاتX
خاطرات مموشی و پیشی جونش

خاطرات مموشی و پیشی جونش

اگه شكستن قلب و غرور صدا داشت ، عاشقان سكوت شب را ويران مي كردند

می تونست قشنگتر باشه ... می تونستی قشنگترش کنی ... چقد دیشب عین خنگا عر زدم ... گفتی می خواستم امشبو فقط بخندی اما حالا داری گریه میکنی ... دیشبو دوست نداشتم دلم نمی خواد دیگه هیچ وقت تکرار بشه ...

دیروز ...

ساعت ۴:۳۰ رسیدم خونه ...

آبجی کوچیکه : موشی میای بریم گلزار شهدا ؟

من : نهههههههههه

آ : آخه مامان می خواد بره بهش میگم نرو ما به جات میریم ...

م : هوم ، اوكي بريم

آبجي كوچيكه ميره تو اتاق ميگه اوووم خوب بذار همين الان بهت بدم ... با خودش يه كيف نارنجي خييييييييييييلي ناز و خوشگل مياره مثل پارسال اولين كادوي تولدمو بهم ميده ... ذوق ميكنم خيلي خوشگل بود دوسش داشتم ... تشكر ميكنم و ميگه اگه بخواي مي توني رنگ ديگه ش رو انتخاب كني آقاهه گفته عوض ميكنه ... ميگم نه همين قشنگه و راه مي افتيم سمت گلزار شهدا ...

ساعت ۶:۰۰

برگشتيم خونه ... مامان خورشت بادمجون پخته ، بوش همه ي خونه رو برداشته ، دلم ضعف ميره ، ميرم خيار ميارم و با آبجي كوچيكه گاز ميزنيم و مي خوريم ...

ميرم سراغ كتابام يكيشو جلوم باز ميكنم و گوشيو ميگيرم دستم دارم شارژايي كه قبلا استفاده كرده بودم رو دوباره امتحان ميكنم شايد فرجي شه !!! مامان مياد : شما كه باز اين آهن پاره ها (به گوشيامون ميگه آهن پاره !!!) رو دستتون گرفتين مثلا درس مي خونين ديگه ؟! ... ميگم نه داره شارژ امتحان ميكنم و مي دونم به اين فكر ميكنه كه : تو كه هرچي حقوق ميگيري ميدي پاي شارژ ... بيخيال ميشه و ميره پاي تلويزيون ...

سرمو ميبرم تو كتاب ... مكتب مديريت علمي ، تيلور ... مكتب جنبش انساني ، مايو ، هاثورن و ... و ... و ... گوشيم ميلرزه ، نيشم باز ميشه ، بازش ميكنم ... نگاه ميكنم جز يه كلمه چيزي توش پيدا نميكنم ...

* : ساكتي ؟

- : داشتم درس مي خوندم ، (انگار از يه چيزي دلخوره) پيشي حس ميكنم از چيزي ناراحتي درسته ؟

* : ناراحت ؟

- : نمي دونم اما انگار يه چيزيت هست ...

اس ام اس كه ميره آبجي بزرگه كارشو تعطيل كرده و اومده خونه ، مانتومو دوشنبه دوخته بود و ديشب مشكل قدشو رفع كرد و برام آوردش ... يه سارافون مشكي حالت كيمونو ... خوشگل شده بود ساده اما دوست داشتني ... اونم دوسش داشتم ... پوشيدم و جلو مامان يه چرخي زدم ... گفت مباركه قشنگ شده دست آبجي بزگه هم درد نكنه ... تشكر كردم و دويدم سمت گوشيم ... اس داشتم ...

* : آره هست ، خنديدم بهش ، من براي اولين بار كم آوردم كه نمي دونم چه كنم ، غزل نبودنت آزارم ميده ، آره اين منم كه صدام در اومده ، به خودم ميگم ب ي ع ر ض ه ، خواستم نگم كه فهميدي ...

رفتم تو فكر كه براي گفتن يه حرف ساده اين همه كلمه چرا ... منم خيلي وقتا اين حس رو داشتم ... باهاش حرف زدم انقد كه خنديد ...

* : دوست دارم ... بووووووووووووووووووووووووس

بازم رفتم سراغ كتابم ... عجيب حس درس اومده بود ... 

ساعت ۹

بابا اومد ... مي خواست بره مشهد اينبار كارش اون سمت بود ... شام خورديم ... مامان هم راهي بود ... سردم بود رفتم جلوي بخاري كلي خنديديم با آبجي كوچيكه سر شستن ظرفا ، مامان گفت تو بخواب من مي شورم ... از خدا خواسته جلوي بخاري لم دادم ... مامان يه چادر كشيد روم ... حس قشنگيه دوسش دارم ...

تا ۱۰ خوابيدم نزديكه برگشتن پيشي بود ... يه سيب از تو يخچال برداشتم و گاز زدم با اينكه مي دونستم برام خوب نيست و فرداش پدرم در مياد اما خوردمش ... پيشي اومد ... خسته نباشيد گفتم بهش ... گفت ميرم خونه داداش اينا كار دارم ... دقيقا مثل شب قبلش ... دوست نداشتم حداقل يه ديشبو ... ولي رفت ...

ساعت ۱۱

خوابم مي اومد خيلي زياد ... گفتم لالا دارم ، گفت آژير رو ببين منم مثل اين يارو مي خوام همه رو بكشم ... چرت ميزدم ، مستند كه تموم شد آبجي بزرگه بيدارم كرد كه تو رختخوابم بخوابم ... گفت ديدي ؟ ... گفتم تو چرت آره ... گفت : چطور بدون من خوابت برد وايسا من دارم ميام ... ۱۱:۳۰ بود ...

به آبجي كوچيكه گفتم اگه گوشيم لرزيد بيدارم كن شايد خوابم ببره ... اونم زير پتو داشت اس بازي ميكرد ... گفتم تو خفه نميشي اون زير ... ميگه نه ... ميگم بـبُـر صداي گوشيتو ضعيـــفه !!! ... ميخنديم دستش از زير پتو مياد بيرون يكم ميزنيم تو سرو كله هم و دوباره سرامون ميره تو گوشي ... اون با دوستش اس بازي ميكنه با سارا ...

گوشي تو دستم ميلرزه بيدار ميشم ... ساعت ۱۲:۵ دقيقه س ...

* : عسلم تولدت مبارك ، واي عشقم ۲۳ ساله شد ، ايشالا ۱۰۰ سالگيت ، سوت سوت سوت دست دست ، بادا بادا تولدت مبارك ، شادا شادا شادا تولدت مبارك ...

* : عشقم تولدت مبارك ، نازم تولدت مبارك ، وجودم تولدت مبارك ، بووووووووووووووووووووووووس نازدونم ...

* : پاشو خوافالو

زينگ زينگ زينگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

* : پاشو ناناسي

زينگ زينگ زينگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

چه عجله اي داره ...

دارم تند تند مي نويسم كه از دير جواب دادنم نخوره تو ذوقش ... دلم مي خواد بفهمه كارش مثل پارسال برام قشنگ بوده اما همه ي كلمه ها با تمام قدرتشون براش بي معنا ميشن ...

* : فكر كنم زياد خوشحال نشدي ؟

حرفام ديگه اثر نداره ، ديگه سر ذوق نمياد ، نمي دونم چي شد يهو ، من ذوق كردم ، من كارشو دوست داشتم ، حرفاش برام يه دنيا ارزش داشت ...

* : اگه خوابت مياد بخوابيم ...

گريه م ميگيره ... اَه چرا اينطوري شد ... چي غلط بود ؟؟؟ ... اما حس بديه ...

* : فردا بيام ؟

حس ميكنم دلش نمي خواد بياد ... دوست داشتم خودش بگه فردا ميام دنبالت ، اما سوالش رو دوست نداشتم ... گفتم اينجوري نه ... شب بخير عزيزم و بوووووس ...

* : خوبي ؟ چت شد ؟

اشكام ديگه اين وسط چي ميگفتن ... هيچي بريم بخوابم آروم ِ آروم ... اس ام اس هاش نصفه مي اومدن اما انگار حسابي قاطي كرده بود شاكي ِ شاكي ... زنگ زدم بهش ... به زور صداش مي اومد ...

ميگفت : از دو هفته پيش يه عالمه كلمه آوردم تو ذهنم كه ببينم كدومش قشنگتره تا امشب بهت بگم ، از صبح صدبار اس ام اس هامو نوشتم و پاك كردم تا يه چي به دلم بشينه ... اما اينطوري شد ... ميگم صبح بيام ان جواب رو ميدي ... مي خواستم امشب فقط بخندي اما حالا داري گريه ميكني ...

مثل ديونه ها بازم صد رحمت به ديونه ... هيچي نداشتم بگم جز اينكه چرا اينطوري شد ... واقعا چرا ...

حرف زديم نزديك نيم ساعت تو سرماي هوا تو حياط خونه ... با خنده تمومش كرديم اما هميشه ظاهر قضيه قشنگ تر از اصل داستانِ ... اومدم بخوابم ... خوابم نميبرد ... بابا اينا ساعت ۵ صبح رفتن ...

ساعت ۶:۳۰ صبح

تند تند آماده شدم ۸ صبح صادقيه ... بازم نبود ... پياده روي به سمت همون مدرسه ي هميشگي ... بلاخره اومد ... خنديدم سر به سرش گذاشتم ... جواب سلامم نداد ... شاكي شدم ... خنديد ... راه افتاديم ...

آزادي بنزين تموم كرد ... من مي خنديدم اون سعي ميكرد موتورشو روشن كنه ... من بيشتر مي خنديدم ... آدرس پمپ بنزين گرفت ... پياده مثل دوتا از جنگ برگشته ... واقعا خنده دار بود ... دلم خنك شد ... با خندم مي خنديد ... اما بازم يه حرف خنده رو رو لبام خشك كرد ... فلترون !!! ... بازم يكي قلبمو گرفت تو مشتش و هي فشار داد ... خندم تلخ بود ... اگه موهاتو پسرونه بزني و بياي بيرون هيشكي نمي فهمه چون هيچ چيز دخترونه اي نداري مثل پسرا ... همون خنده ي تلخ هم شد يه اخم با يه قلب در حال فشار داده شدن ...

ديگه همپاش نميرفتم سرعتش زياد شده بود ... گاهي ميدويدم ... وايساد ... قيافشو ببين ، ميشه يه امروزو بخندي و بهمون زهرش نكني ؟ ... به جون خودت اگه من ديگه با تو شوخي كردم ... اما اين شوخي اثر خودشو گذاشته بود ... اگه مي خنديدم از ته دل نبود ... خنديدم ... ببين نحسي روز تولدت مارو گرفتا ... مي خنده ... تو راه از يه آقا آدرس مي پرسه و اون آقا يكم بنزين بهش ميده اما شكم قام قام خان بزرگتر از اين حرفاس ... سرپايينيه ... ميشينيم و خلاص ميريم سمت پمپ بنزين ...

بنزين ميزنه ... راه مي افتيم ... يه مدرسه پسرونه مي بينه ميگه هيييييي يادش بخير ... ميگم دوست داري برگردي به اون دوران ... ميگه ممكنه اون موقع همين چيزايي كه الان دارمو هم نداشته باشم اين يه ريسكه پس نه نمي خوام ... دروغ چرا دلم مي خواست بگه نه چون ممكنه در اونصورت تورو نداشته باشم اما نگفت ... گفتم اونطوري شايد از شر من خلاص شيا ... ميگه ديوونه ... دوباره زهرخند ميزنم ... ميگه مي فهمي كه تو فقط مال مني يعني چي ؟ ... ميگم آره ... ميگه نه نميدوني ، تو بخواي و نخواي فقط مال خودمي و به هيچ قيمتي از دستت نميدم ... ته دلم از حرفاش خوشحال نميشم ... حرفاي قبلي و دلخورياش جايي واسه خوشحالي نذاشته ...

ميرسيم شركت ... ميگم شيركاكائو مي خوام ، كليد ميكنم ، مي خره ... شيركاكائوشو مي خوره و ميره ... ميام بالا ... صبحونه مي خورم ... زنگ ميزنه ميگه تصادف كردم ... ميگم خوبي چيزي نشد با كي ؟؟؟ ... يه پژو درشو باز كرد رفتم تو درش اما طوري نشد خوبم ... ميگم اين دوميش بود مراقب خودت باش ...

انگار خودمم باورم شده امروز نحسه و نحسيش دامن اونو گرفته !!!

پ ن ۱: راستي تولدم مبارك ... مگه نه ؟؟؟

پ ن ۲: آره خودمم ميدونم اين نيز بگذرد ... 

بعدا نوشت : مامانش زنگ زد و تبريك گفت ... نمي دونم با اينكه اشكم هر لحظه آماده ي ريختنه چرا جوري حرف زدم كه انگار عين خ.ر در حالِ ذوق مرگ شدنم ... بعد از تلفن هم ديگه جلوشو نگرفتم ... چرا امروز من همش گريه م مياد ... اَه اَه اَه ...

نوشته شده در 88/09/04ساعت 11:0 توسط مموشي ...| |

جمعه تولد داداش پیشی ِ ... تولدش جمعه شب هست و ممکنه من اصلا نبینمش که بخوام تبریک بگم و این حرفا اما می دونم که جشن میگیره ...

به نظرتون منم باید براش کادو بگیرم ؟؟؟

ضمن اينكه دو هفته پيش تولد آبجي كوچيكه بود ، اون از جريان منو پيشي خبر داره و پيشي اونو ديده ...

اما براي تولدش پيشي  فقط به گفتن تبريك اكتفا كرد ...

نمي خوام بگم مي خوام تلافي كنم چون فعلا وقت اين بدجنس بازيا نيست به دليلي و دلايلي !!!

حالا موندم مي خوام ببينم نظر شماها چيه ؟

اينم اضافه كنم كه خودم هيچ تمايلي به گرفتن اين كادو ندارم ولي مي خوام نظراي شما رو هم بدونم ...

توضيح : تولد شبِ من نمي تونم برم

  Help me PLZ

نوشته شده در 88/09/03ساعت 12:59 توسط مموشي ...| |

پیشی آهنگ های YAS رو خيلي دوست داره و ميگه تا حالا يكي از آهنگاشم از دستم در نرفته و همه شو گوش دادم ، خيلي قشنگ ميخونه از اين خواننده هاي دامبالي ديمبولي نيست كه اگه يكي دوبار آهنگاشونو گوش بدي دلتو ميزنه ، هركدوم از آهنگاش پر از حرف و معنيه ...

بعد از گفتن اين حرفا گفت اين آهنگ جديدشو كه گوش ميدادم خيلي اعصابم خورد شد ... رفتم دانلودش كردم ببينم چيه كه انقد ازش تعريف ميكنه ... امروز تو راهِ شركت هندزفري رو گذاشتم تو گوشم همه جور آهنگي بود خوند و خوند و خوند بعد يه لحظه فاصله افتاد و آهنگ قطع شد و يهو صداي بوق ماشين پيچيد تو گوشم و .... تموم كه شد اساسي حالم گرفته شده بود ... يه حقيقت تلخ مثل تموم آهنگاش ...

پياده ميشم ...

جمعه نرفتم ديدن پيشي و مثل يه دختر خوب بيكار بيكار نشستم تو خونه حتي يه كلمه هم درس نخوندم فقط عصرش با آبجي كوچيكه رفتيم خيابون گردي و واسه دخترعموجان مانتو پاييزه خريديم البته به سفارش خودش ... اينه كه الان چن چيزي براي تعريف كردن نبود مي خوام يكم از يه سال پيش و خاطره هاش بگم ... شايد بيش از حد طولاني شه اما به خاطر اينكه همشو يه جا بنويسم مي خوام تو يه پست جاش بدم ... خلاصه شلمنده ديگه ...

* تابستون پارسال تا قبل اينكه كنكور بدم همش ميگفت اگه كنكور قبول نشي من ميدونم با تو ميكشمت و انواع و اقسام اين تهديدا ، منم كه هيچي نخونده بودم خلاصه گير كرده بودم اساسي ، هي دعا دعا ميكردم اي خدايا معجزه ايي بشه و من ضايع نشم و اين شد كه وقتي رفتم سر جلسه يه خانوم گوگولي و مهلبون كنارم نشسته بود معلوم بود حسابي هم درس خونده منم گفتم خوب چه اشكالي داره از اين خانوم مهلبون كمك بگيرم و با هم دوتايي همكلاسي بشيم تازه اينطوري خانومه كلي هم خوشبحالش ميشه يه همكلاسي باحال گيرش مياد !!! اينجوري شد كه فقط چنتا سوال رو از دستم در رفت و نتونستم از همفكردي دوستم !!! استفاده كنم وگرنه بقيه رو  ... وقتي برگشتم خونه چشمام چپ شده بود انقد به سمت چپ متمايلشون كرده بودم همه چي رو چپر چلاقي ميديدم تا يه ساعت !!!

صورتمو شطرنجي كنين لطفا" : من انسان متقلبي نيستم اصلا تقصير پيشي بود انقد بهم استرس داد و منو گذاشت لاي منگنه كه بايد قبول شي و اين حرفا تا منم به راه خطا كشيده شدم من پشيمونم و به جوونا توصيه ميكنم راهي كه من رفتم رو نرن چون آخرش جز پشيموني نيست من اشتباه كردم و از اونايي كه حرف منو ميشنون مي خوام اشتباه منو تكرار نكنن  (اينم پيام اخلاقي اين پست  )

جمعه كه من كنكور دادم ۲۰ مرداد بود و يكشنبه هم نيمه شعبان و تعطيل رسمي و شركت هم شنبه رو تعطيل كرد منم از فرصت سوء استفاده نموده جيم زدم رفتم پيش ِ پيشي خان جان ... تو راه هي مي خواستم چسي بيام كه خودم خوندم و كنكور عالي بود و قبول ميشم و ... اما مگه اين دل من طاقت مياورد قضيه رو عين بچه هاي مثبت گذاشتم كف دستش هاج و واج مونده بود كه چه توانايي دارم تو اين زمينه بعدم دعوام كرد كه مثلا يعني كه يعني منم تو دلم به خودم بد و بيراه ميگفتم كه حقته مگه مر.ض داشتي گفتي ... اما بعد جفتمون انقد خنديديم به اين قصه كه نزديك بود تو خيابون فرش بشيم !!!

رفتيم پارك لا.له و يكم نشستيم دوتا فال هم خريديم و ظهر باهم رفتيم مغازه پيشي اينا البته اولين باري بود كه مي رفتم مغازشون ، اونجا دوستش برامون چايي آورد و پيشي هم بستني خريد خورديم و بعد هركي رفت دنبال كار خودش ...

اينم فالامون ...

فال من : " شما شخصی سخاوتمند و باگذشت هستی، جواب هر خوبی را چند برابر میدهی و این دست و دلبازی سبب وسعت رزق تو می شود، از نعمات خداوندی خوب استفاده کن درکارها اسراف نکن، دشمنانی نیز داری که هیچ کاری از پیش نمی برند، به خدا توکل داشته باش "

فال پيشي : "ای صاحب فال بدان و آگاه باش این نیت که داری تو را از غم خلاص کند و عمرت دراز باشد و کارت بالا گیرد و هر روز عزت یابی با آدم های خوب معاشرت کن ( منو گفته ها  )، سفری در پیش داری برو که نعمت بسیار بدست می آید، دعای پدر و مادر همیشه پشت سرت هست و خدا نگهدار شما می باشد ."

عصرش پيشي رفته بود فوتبال بازي كنه كه خورده بود زمين و كتفش در رفته بود ... چه شبي بود اون شب واي واي واي خدا براي هيشكي نخواد ايشــــــــــــــــــالا

* پنج شنبه ۳۱/۵ رفتم ملاقات مريضمون با دوستش اومده بود ، تو پارك طالقاني همديگه رو ديديم يكم گشتيم و بعد رفتيم پيتزا گندمك ناهار خورديم محمد هي به پيشي تيكه مينداخت كه تو خسيسي و بعد از عمري بهمون ناهار دادي و هي پيشيمو اذيت ميكرد ، پيشي هم هي به من ميگفت تو چرا هيچي نميگي تا اين ساكت شه ... منم گذاشتم اون خوب غذاشو خورد بعد يه چيزي بهش گفتم كه تا في خالدونش سوخت  پيشي غش كرده بود از خنده و قيافه ي دوستش ديدني بود واقعا ...

* چهارشنبه ۶/۶ بازم من زود تعطيل شدم و پيشي هم بخاطر دستش نرفته بود سركار قرارمون شد پارك طالقاني ، من يكم زود رسيدم و منتظر چشم دوختم به خيابون !!! از دور صداي قام قام خانشو شنيدم موتور هم آشنا بود اما هرچي نگاه ميكردم پيشي رو نميديدم يه پسر ديگه رو موتورش نشسته بود ... وقتي جلو پام ترمز زد پسره رو ديدم خييييييييييييييلي درشت هيكل بود ترسيدم خدايي بعد ديدم يكي داره از پشت اين آقاهه مياد بيرون و اون كسي نبود جز پيشي ... فيل و فنجون !!!! و اون آقا پسر همون آقا كيوان معرف بود ... معرف حضورتون هستن كه

* جمعه ۸/۶ هم پارك طالقاني همديگه رو ديديم ... اون روز خيلي با پيشي حرف زدم كه بيا بيخيال شيم و هركي بره پي زندگي خودش ، همشم به خاطره اون پسره بود ... اما هرچي من اصرار ميكردم پيشي يه دليل واسه موندن مي آورد انقد كه تسليم شدم و بقيه ي روز يعني از ساعت ۱۰ تا ۲ ظهر تو خيابونا قام قام سواري كرديم ... به خاطر اين قام قام سواري طولاني تا دو روز نمي تونستم درست راه برم عجب دردي داشت ، عادت نداشتم خووو ... 

تا اينجاشو نوشتم اما بقيشو مي خوام از رو دفترچه خاطراتي كه قبلا نوشتم كپي كنم ...


مشاهده يادداشت خصوصي
نوشته شده در 88/09/01ساعت 12:15 توسط مموشي ...| |

 بعدا توضیح میدم ...

ايثار و فداكاري بيش از حد، به ديگران بيش از خود فكر كردن و نياز ديگران را به خود مقدم دانستن اشتباه بزرگي است كه بعضي دخترها مرتكب مي‌شوند. اگر به هر دليل بار مسووليتي به دوش شماست قبول؛ اما بايد اول به خودتان، نيازهايتان و آينده شخصي‌تان فكر كنيد و موقعيت‌ها را از دست ندهيد. !!!!!!!!!!

ما دیگران را بد عادت می‌كنیم
ما عادت می‌كنیم؛ به زندگی، به غم، به شادی، به سختی، به فقر، به ولخرجی و به خانه‌های بزرگ یا كوچك. ما به ریخت و پاش یا نظم و ترتیب و حتی وسواس خود هم عادت می‌كنیم. عادت می‌كنیم و بد هم عادت می‌كنیم و گاهی بدعادت می‌شویم!


محمود در زندگی زناشویی‌اش بدعادت شده است. او عادت دارد فقط بخواهد. او جملاتش را این‌طور شروع می‌كند:‌ «من می‌خواهم، من دوست دارم، تو باید، تو نباید و ...» آخر جملاتش هم به منافع خودش ختم می‌شود. او اوایل ازدواجش این‌طور نبود، اما بعد از مدتی خانمش شروع كرد به بدعادت كردن او. او می‌گفت: «محمود تو كه خسته‌ای، نمی‌توانی این كار را بكنی. محمود، تو مردی نباید آن كار را بكنی. محمود برای تو زشت است جلوی مهمان‌ها به زنت كمك كنی»!

مریم، همسر محمود فكر می‌كرد اینها آداب شوهرداری است. همان چیز‌هایی كه مادرش انجام می‌داد؛ اما این تفكر وقتی تغییر كرد كه خیلی دیر شده بود. عادت مرتب بودن و جمع و جور كردن از سر محمود افتاده بود و فقط می‌خواست از او پذیرایی شود و مورد توجه قرار بگیرد. اصلا فراموش كرده بود كه همسرش هم حق و نیازی دارد. اگر مریم می‌گفت:‌ محمودآقا دلم خیلی هوای سفر كرده، تقریبا محال بود بگوید: «آخی! قربان دلت بروم. حتما جور می‌كنم برویم سفر.» در عوض می‌گفت: «خانم‌جان، چه هوس‌هایی داری. كار را من می‌كنم، تو دلت می‌گیرد؟»

گاهی، وقتی دست مریم بند بود و بچه گریه می‌كرد مریم می‌گفت كمی بچه را نگه‌دار، بلافاصله محمود یك چیزی را به یك جایی پرت می‌كرد و اخم‌هایش را توی هم می‌برد كه: «عرضه نداری كار كنی یك فكری برای خودت بكن. كار من كه این چیزها نیست! مردی گفته‌اند، زنی گفته‌اند. این هم شد زندگی برای ما درست كردی؟ یك لحظه استراحت نداریم توی این خانه»!

بعد هم توی دلش می‌گفت:‌ «فكر كنم به اندازه كافی ترساندمش. باید جای خودش را بشناسد و من هم جایگاهم را حفظ كنم.»

یك روز مریم به این نتیجه رسید كه زندگی‌اش باید تغییر كند. بشدت احساس می‌كرد دیده نمی‌شود و تلاشش برای رونق دادن به زندگی زناشویی‌شان كاملا بی‌فایده است. او خسته بود و كسی قصد نداشت به او خسته نباشید بگوید، در حالی كه همیشه باید خستگی همسرش را با كارهایش رفع می‌كرد. اما چه می‌توانست بكند؟ محمود دیگر عادت كرده بود. بد هم عادت كرده بود. یك مرد خشك سنتی و كمی هم نامهربان بود، نه از آن نوع كه به همسرانشان احترام می‌گذارند. از آن مردهایی شده بود كه فقط به خودش احترام می‌گذاشت.

مشاوران خانواده اعتقاد دارند زن و مرد باید همیشه به هم كمك كنند تا خوشبخت‌ باشند.

اولین آداب خوشبختی این است كه زن و شوهر سعی نكنند بر دیگری تسلط پیدا كنند؛ آنها باید با هم و در كنار هم باشند نه رو در روی هم! سیدمهدی حسینی بیرجندی، در كتاب مشاوره در آستانه ازدواج برای خانواده‌ها پیشنهاداتی دارد كه علاوه بر جنبه پیشگیرانه، می‌تواند الگویی برای زندگی زوج‌های بدعادت باشد.

او می‌گوید: «صبر و بردباری همسر خود را به عنوان وظیفه او قلمداد نكنید، بلكه متقابلا در موارد مشابه، با گذشت، متانت و نكته‌سنجی، قدردانی خود را نسبت به او ثابت كنید.

فراموش نكنید همسر آزرده، شریك خوبی برای زندگی نیست؛ پس یكدیگر را نیازارید. اجازه ندهید یكنواختی و كسالت، غبار غم بر زندگی شما بیفشاند. برای پیشبرد و تنوع و رونق زندگی هر روز قدمی هر چند كوچك بردارید.»

نسبت به همسرتان احساس مسوولیت كنید.

احساس مسوولیت چیزی نیست كه از خارج به فرد تحمیل شود. احساس مسوولیت، به معنای واقعی آن، امری كاملا ارادی است؛ پاسخ آدمی است به نیازهای یك انسان دیگر، خواه این نیازها بیان شده باشد یا بیان نشده باشد. احساس مسوولیت كردن، یعنی توانایی و آمادگی برای پاسخ دادن. پاسخ به عشق دیگری و توجه به نیازهای روانی او.

به همسرتان احترام بگذارید و احساسات او را درك كنید.

منظور از درك احساسات آن است كه همسر خود را آن طور كه هست بشناسید: از نظر خصوصیات اخلاقی، عقلی، ایمانی، ایده‌ها، آرزوها و بالاخره احساسات و عواطف. احترام گذاشتن به همسر عبارت است از پذیرش او آن‌طور كه هست و ارزش دادن به شخصیت و كمالات او كه مظاهر آن در گفتار و كردار و در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است. بنابراین همسران باید ضمن وحدت فرهنگی، از مصادیق احترام در زمینه‌های مختلف تبعیت كنند و آنها را در مورد همسر خود به كار بندند.

جالبه بخونیدش  ---->    چگونه عزيز ِ هم باشيم ؟! 

نوشته شده در 88/08/28ساعت 11:32 توسط مموشي ...| |

میگه : خاله هام و داییام به مامانم زنگ زدن و گفتن باید برای سه ماه عید بیای پیش ما (سوئد) و مامان باز داره لجبازی میکنه که سه ماه خیلی زیاده و نمیرم و این حرفا ...

میگم : ۳ ماه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانِ تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عمرا ... تازه راست میگه دیگه هر كي باشه اين همه وقت طاقت نمياره ، من كه ميگم نميره

ميگه : اجباريه بايد بره

ميگم : حالا چه اجباریه سه مااااااااااااااه بمونه

ميگه : بابا بذار بره بفهميم مجردي يعني چي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ميگم : هه هه هه حالا داري اينو ميگي بذار بره هفته ي اول به دوم نرسيده خودت كم مياري

ميگه : خيال كردي ، چه حالي كنيم منو بابا ... يه مادر و دختر پيدا ميكنيم واسه خودمونو ...

ميگم : چي فرمودين شما ؟؟؟

ميگه : جااااااااان ... نهههههه ... من كه نه بابا رو ميگم !!!

ميگم : مگه من مامانتو نبينم عين حرفاتو بهش تحويل ميدم اونوقت ببين كيه كه بره ...

ميگه : جدي حرفي نزنيا بذار بره براش خوبه ...

داشتم با خودم فكر ميكردم اين رفتن مي تونه چه نفع يا ضرري به حال من داشته باشه !!! بلاخره هركي به فكر كار ِ خودشه ديگه !!! و در طي اين عمليات فسفر سوزوني به چند نتيجه رسيدم از جمله :

۱ - مثلا مامانش پيش خودش فكر ميكنه كه ( از زبون مامان پيشي بخونين ) :خوووووووووب اگه من برم پسر دُردونم چي كار كنه نمي تونه هم بره سركار هم به خودش و شكمش و كاراش برسه تازه شبا كه مياد خونه بچم تنهاست اونم بچه ايي كه تا از در مياد ميگه ماااااااااااماااااااااان شام چي داريم گرسنمهههههههه ، واي نه اينطوري نميشه بايد اول يه فكري بابت اين قضيه بكنم بعد برم سفر كه اينطوري خيالمم راحت تره ... ( هي فككككككر ميكنه فككككككر ميكنه فككككككر ميكنه كه چه كاري از همه بهتره و در اينجااااااااااااا به ياد موشيه قصه ميوفته و يه فكر مثل برق از كله ش ميپره ) آره بايد برم و قضيه ي اين دوتا رو جدي كنم اينطوري ديگه نگراني ندارم آره اين بهترين كاره ... پاشم برم زنگ بزنم خونشون و يه صحبتي با مامانش داشته باشم پـاشم پـاشم كه همين الانشم ديره !!!

خوب تا اينجا يك هيچ به نفع من  !!! و اما نتيجه ي دوم :

۲ - مثلا مامانش پيش خودش فكر ميكنه كه ( از زبون مامان پيشي بخونين )ايول اين بهترين فرصت براي پيشيه كه قدر منو بدونه بذار يكم سختي بكشه حساب كار بياد دستش ببينه هيشكي مادر ِ آدم نميشه حتي همين دختره كه انقد سنگشو به سينه ميزنه !!! آره ميرم سه ماه عشق ميكنم واسه خودم حالي به حولي !!! تاااااااااازه سه ماه مي تونم قضيه ي اين دوتا رو كشش بدم اوووووووووم بذار حساب كنم خوب تا آخر امسال كه هيچي بعدم كه سه ماه بهارو ميرم بعد كه برگردم تا خستگيه سفر و ديد و بازديداي بعد از سفر تموم بشه اوووووووووووووه كلي طول ميكشه و مي تونم تابستونو هم به خير بگذرونم تا بعد از اون هم خدا بزرگه ... ايول به خودم با اين هوش سرشارم دس مريضاد به اين ميگن فكر برتر كجايِ كاري موشي خانوم  ...

هِ اين فكر انقد مخربه كه نتيجه ميشه دو هيچ به نفع مامانِ پيشي  !!! نتيجه ي بعدي نرفتنه :

۳ - مثلا مامانش پيش خودش فكر ميكنه كه ( از زبون مامان پيشي بخونين ) : واي اگه برم اونوقت موشي هي به پيشي محبت كنه و بخواد پسرمو ازم بگيره چي ، همينطوريش شده يه رقيب برام گرچه كه زياد فرصت تاخت و تاز بهش نميدم اما اگه ول كنم برم دست و پاش بازتر ميشه و اونوقت خر بيار باقالي بار كن ، نه بهتره نرم بيخيال عطاشو به لقاش بخشيدم نخواستيم ، من بايد سفت و سخت بشينم و سنگرمو حفظ كنم نبايد ميدون رو براي رقيب خالي گذاشت ... كور خوندي موشي من حالا حالاها با تو كار دارم ... بچرخ تا بچرخيم رقيب سرسختِ من !!!

اي دادِ بيداد اينم كه به ضرر ِ من شد خداااااااااااااااا  من چقد مظلومم آخه پيشي بخوره منو !!!

بله دوستان در راستاي اين فكر و خيالاتِ بسي شيرين و دلنشين من موندم دعا كنم بره يا نره شما چه توصيه اي ميكنيد  منتظر نظرات پيشنهادات و انتقادات شما در زمينه ي كمك به اينجانب در جهت انتخاب دعا مبني بر رفتن يا نرفتن ِ مادر شوشوي آينده مي باشم ...

ديشب به پيشي ميگم دلم تنگيده از اون دلتنگياي شديد و عجيب ، حالم خيلي گرفته س ... شب ساعت ۱۰ رسيده خونه و شام نخورده ميگه موشي دارم ميرم يه جايي كه تو هم نبايد بدوني و ميخنده ... ميگم تا نگي كجا مي خواي بري نميذارم تكون بخوري ... ميگه خواهشا كليد نكن صبح ميام صادقيه دنبالت ميگم ...

حدس ميزنم كجا مي خواد بره و همين حدس نيشمو تا بناگوش باز ميكنه ...

صبح ۷:۳۰ مي بينمش چشاش از فشار خواب باز نميشه ... ميريم پارك لاله يه لواشك بزرگ از جيبش در مياره و ميگيره طرفم و مي خنده ... كلي قند تو دلم آب ميشه يهويي صورتش رژي ميشه ميگه عوضي تو پارك ؟؟؟!!! دوتايي مي خنديم و يه فكر شيطاني مياد تو سرمون ...

پ ن ۱: پست بعدي احتمالا رمزداره از اونايي كه واسه خودم مي نويسم ...

پ ن ۲: مي خوام از پارسال بنويسم يه سري خاطره هايي كه از قلم افتاده ... پس بر مي گردم حتما

پ ن ۳: گوش كنين اين آهنگ مخصوص ِ پيشيه هميشه ميذاره و خودشم باهاش ميزنه زير آواز ...

آهنگ نوشت : بابا آهنگ هست زیر لینکا فقط تا شروع کنه به خوندن یه چند ثانیه ایی طول میکشه قِـر و نازش زياده دير بالا مياد ولي گوش نكنين از دستتون رفته از من گفتن بود

نوشته شده در 88/08/25ساعت 10:59 توسط مموشي ...| |

اینووووووووووووووووووووووو    به نظرتون دارن چیکار میکنن آیا من که نفهمیدم آخرشم 

سلام جون جونیاااااااااااااااااااااااااا چطورین ؟

اول خواستم داستان دیروزمونو به روایت تصویر براتون بتعریفم دیدم خیلی مزه نمیده اینه که باز این زبون به کار افتاد و اینطوریه که بنده الان در خدمتم ...

دیروز همزمان با داداشی از خواب بیدار شدم اون می خواست بره سرکار و منم که خودتون میدونین دیگه  جمعه و پیشی و صادقیه و این حرفا ... آقا داداش دو سال از من کوچیکتره اما تا دلتون بخواد تریپ غیرتِ  ، اين شد كه به فاصله ي ۵ دقيقه با هم از خونه زديم بيرون تو راه نديدمش چون اونم مي خواست بره تهران منم كلي گوگولي مگولي كرده بودم و رفتم از قسمت مردونه ي ايستگاه داشتم رد ميشدم كه حس كردم يه كت قهوه اي به چشمم خورد اما اعتنا نكردم كه ديدم گوشيم داره ميپيره بالا و پايين ، برداشتم ديدم آقا داداشه برگشتم پشت سرم ديدم نيشش بازه و نشسته رو صندلي حالا جالبش اينجاست كه من اگه بخوام برم دانشگاه بايد اون يكي خط رو سوار ميشدم يعني به سمت گلشهر ميرفتم نه تهران !!!

كلي استرسي شدم كه اگه الان بپرسه چرا ميري تهران چي بگم و چجوري ماست مالي كنم قضيه رو ، پس تصميم گرفتم شتر ديدي نديدي برم قسمت زنونه ، تو راه كلي فكر كردم كه چجوري تو صادقيه بپيچونمش كه شر نشه اين بود كه بهش مس مس دادم :

من : دادا كارت مترو داري ؟

دادا : آره اعتباريه مي خواي ؟

من : آره كارت خودم شكسته منم امروز خيلي لازمش دارم ، الان دارم ميرم هفت تير يه كار دانشگاهي دارم بعدم دوباره بايد برم كرج اينه كه مي خوامش

دادا : صادقيه رسيديم بيا بهت بدم

من : اوكي !!!

خدا مرا ببخشايد كه دولوخ گفتم اينكارو كردم تا صادقيه بتونم ببينمش كه چيكار ميكنه ، وقتي رسيديم صادقيه رفتم كارتو ازش گرفتم و انقد وايسادم تا با دوستش بين جمعيت غيب شدن ، شانس آوردم با دوستش بود و عجله هم داشتن وگرنه بَخ بَخ ميشدم  همين كه ديدم ديد نداره منو ببينه پله ها رو سه تا يكي كردم سمت پيشي ... خدايي به خير گذشت ...

قرار بود بريم پارك جمشيديه ، تو راه براش تعريف كردم قضيه ي داداش كوچيكه رو ميگه خوب مي گفتي بياد تا يه جاهايي ميرسونديمش !!!  تا برسيم پارك كلي مسخره بازي درآورديم نه بهتره بگم در آوردم  و خنديديم چند روز پيش يه MP3 خريده كه از مالِ من جديدتر و گرونتر و باحالتره كه سر همون كلي اذيتش كردم

رسيديم پارك خيلييييييييييي خوشگل بود اين پيشي پايه نيست زياد بالا بريم و اين شد كه كوه نوردي رو بيخيال شديم و يه جا لاي گل و بوته ها نشستيم ، پيشي مي خواست حرف بزنه و مكالمه ي ما اينگونه بود كه :

موشي تو تازگيا خيلي حساس شدي و اين حساسيتت منم حساس ميكنه ، من ديروز بهت گفتم فردا نيا چون وضع كار ميگن جمعه ها خوبه اينه كه مي خوام برم مغازه ، اين واقعا يه شوخي بود اما تو جدي گرفتيش دلم مي خواست در جواب بگي مثلا جمعه ها مال مني نه كار و اين چيزا ببين من فقط با تو شوخي ميكنم و دلم مي خواد فرق جدي و شوخي رو تو حرفام تشخيص بدي ، تو گفتي بيايم پارك من اگه دلم نمي خواست همون موقع ميگفتم نه چون اگه كاريو نخوام انجام بدم يا جايي برم ميگم و اينكه الان اينجاييم چون دلم مي خواست امروز تو اين لحظه و مهمتر از همه با تو اينجا باشم و ...

يكمي هم راجع به دعواش با مامان و داداشش گفت اينكه يه شب به مامانش اعتراض كرده راجع به رفتار آقا داداشش با من و كلا رابطه ي ما و جوابش خيلي جالب بود اينكه داداشش هم به چشم رقيب  به من نگاه ميكنه و زمان مي خواد تا درك كنه كه اينطوري نيست !!!

اين حرفي بود كه يه بار ديگه راجع به مامانش شنيده بودم ، جالبه انگار من رفتم پسرشونو غصب كنم كه اينطوري فكر ميكنن خنده داره به خدا ...  برام مهم نيست مي خوام كار خودمو بكنم ديگه بسه هرچي لي لي به لالاي شازده گذاشتم ، بسه هرچقد كوتاه اومدم تا ناراحت نشه ، بسه هرچي خودم حرص خوردم و ناراحت شدم كه يه وقت خم به ابروش نياد ، يه تغيير رويه واقعا لازمه

ميگم پيشي تو چرا اينطوري هستي والا آخر هفته كه ميشه خيلي خوب ميشي هستي و حست ميكنم اما جمعه كه مياد و ميره ميشي يه آدم خشك كه انگار من به زور خواستم تو رو خدا بيا و با من حرف بزن ... مي خنده !!! ميگم چرا از هر چي بدم مياد بدتر دست ميذاري روشو اذيت ميكني ... بيشتر مي خنده !!! ... ميگه ببخشيد حق با توه درست ميكنم خودمو

بعد از پايان يافتن مذاكرات كلاس آموزش دفاع شخصي برگزار شد ... بلههههههه در همون پارك !!!! پيشي گير داده كه بايد ياد بگيري به دردت مي خوري اينطوري كسي نمي تونه اذيتت كنه و حداقل بلدي از خودت دفاع كني  و اينگونه شد كه قرار گذاشتيم هفته اي يه ساعت كلاس آموزشي برگزار كنيم ...

خوب بود جالبه اما براي بدن من يكم سنگينه الان دستام از ناحيه كبود شده فجيععععععع ، الانم نفس كششششش كسي جرات داره بياد جلو  آدمايي كه رد ميشدن يه جوري نگاه ميكردن و حتما پيش خودشون ميگفتن اين دوتا ديونه رو نيگا افتادن به جون هم  يه بار همچين مچشو پيچوندم كه نشست رو زمين از درد ، خودم كلي حال كردم  الانم زور تو بازوم گير كرده بددددددد حريف مي طلبيييييم !!!

طرفاي ساعت 11/12 بود كه خسته و آش و لاش نشستيم و پيشي زنگيد به مامانش اونم گفت ناهار براتون سورپريز دارم نون بگيرين و بياين و اين شد كه بازم بلههههههههه پيش به سوي خونشون ... ديگه بيخيالم مي خوام نه فكر و خيالاي الكي كنم نه محبت زيادي انگاري بدجوري سرم خورده به سنگ !!!  اما يه مدتم اين مدلي پيش ميرم ببينم چه ميشود ...

رفتيم خونه ناهار آبگوشت بوووووووووووووود آخ كه چقد هوس كرده بودم كلي خورديم عجيب چسبيد الانم كلي دلم خواست هوووووووووووووووم  بعد از ناهار هم فيلم مخمصه رو ديديم زياد جالب نبود به نظرم ... ساعت 3 هم بلند شديم كه برگرديم ، MP3 پيشي تو كيفم بودو همون شد بهونه ي جنگ ... خيلي حال داد هندزفريشو بر ميداشتم تا مي اومد اونو بگيره دست ميكردم تو جيبش گوشيشو كش ميرفتم اونو ميگرفت ميرفتم سراغ ژل و بقيه وسيله هاش ديگه گريش در اومده بود

تو راه برگشت هم هايده داشت مي خوندو منم باهاش بلند بلند مي خوندم (اعتماد به نفس رو دارين ديگه) كلي هم اونجا به تفاوت صداها خنديديم و در آخر به اين نتيجه رسيديم كه صداي من قشنگتره

شب بهش ميگم : واييييييي پيشي داشت يادم ميرفت كه بهت بگم ، فردا برنامه هاتو يه جوري تنظيم كن بايد باهم بريم جايي ...

نگران ميگه : كجا براي چي ؟

ميگم : از هايده شكايت كردم به خاطر دست بردن تو آهنگام فردا اولين جلسه ي دادگاهمونه ...

كلي مي خنده ميگه : ع.و.ض.ي منو سركار ميذاري ميكشمممممممممممممت

فعلا هواي رابطمون آفتابيه تا بعدا خدا چي بخواد ...

راستي اين آينده ي ماست ...

 ...  ...  ...  ...  ...   ... ...  و ...

حالا همه ي اينا به كنار من هنوز تو كفِ اينام !!!        ...

نوشته شده در 88/08/23ساعت 13:58 توسط مموشي ...| |
یا رومی ِ روم ...

                     يا زنگي ِ زنگ ...

                                           دارم ميرم به جنگ ... !!!

                                                                            دعايم كنيد ...

ريسكانه نوشت : ميگم دلم .... مي خواد ... ميگه دلت مي خواد بريم ... ميگم ريسكه بزرگيه ... ميگه زندگي بدون ريسك بي لطف ميشه ... ميگم من پايم ...

شايد جمعه بزرگترين ريسك اين دوسال و اندي با هم بودن را بكنيم شايد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت : بله به همين راحتي ريسك فرت شد رفت پي كارش ، اصلا از اولشم ميدونستم ريسك ميسك به ما نيومده و به گروه خونِ ما نمي خوره

والا داستان از اين قرار بود كه ...

* پيشي گفت : بدجوري هوس استخر كردم 

- منم گفتم : پس من چي كه يه ساله دلم دريا مي خواد و مي دونم آخرشم ناكام مي مونم

* : اگه حالشو داري بريم

- :  ريسك خيلي بزرگيه خطرشم خيلي بالاست نميشه ،

* : صبح با ماشين ميريم ۱۱-۱۲ ميرسيم يكي دو ساعت مي مونيم و بر ميگرديم 

- :  خوب اگه اينجوريه باشه

* : نه نميريم چون تو اولش گفتي نه و مخالفت كردي !!!

- :  من مخالفت كردم چون فكر كردم با قام قام خان مي خواي بريم

* : تا تو باشي كه ديگه تا حرفو كامل نشنيدي تصميم نگيري و جواب ندي

- :  من به اينكه ممكنه جاده شلوغ باشه يا هر اتفاق ديگه اي كه ممكنه بيافته فكر كردم و گفتم نه آخه عواقب اين ريسك خيلي سنگينه ... ولي حالا كه تو انقد مطمئني باشه ، حالا مي تونم ذوق كنم يا نه ؟

* : ۹۰٪

- :  پس منم الان در حد همون ۹۰٪ ذوق ميكنم !!!

ديروز عصر ... زينگ زينگ زينگ ...

- : جانم

* : موشي جمعه بريم كتاب قانون ببينيم يا زندگي شيرين ؟؟؟!!!!!!!

- :  پس دريا ؟؟؟؟؟؟؟ تو كه گفتي احتمالش ۹۰٪ پس چي شد ؟؟؟

* : اون پنجاه پنجاست !!! كه فكر كردم ديدم نريم بهتره ، رفتنش مشكلي نداره اما برگشتن با ترافيك جاده و دير و زود شدن كارو سخت ميكنه ...

- :  منم كه ديروز همينا رو گفتم !!!

* : بـــــــه بـــــــــه موشي چه هواي خوبيه خودت چطوري خوبي چه خبرا ؟؟؟ (بله كوچه ي علي چپ كه ميگن همينجاست !!! )

من ميدونم آخرشم آرزو به دل مي مونم حالا ببينين كي گفتم ايشششششششششششش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستي ...

 تولدت مبارك آبجي كوچيكه

    

نوشته شده در 88/08/21ساعت 10:4 توسط مموشي ...| |

عاشق اين آهنگ شدم ... مي خونه گوش كن ...

بابت رمز دو پست قبلي شرمنده قبلا هم گفته بودم يه سري از پستا رو براي خودم مي نويسم ...

دل و دماغ هيچيو ندارم ، خواستم يه مدت برم پيدام نشه كه ديدم بي معرفتيه همينطور كه هيچ فايده اي هم نداره ، در كل روزاي جالبي نيست اين روزا ...

جمعه صبح كه ديدمش قرار بود بريم سينما اما چون ما معمولا صبحا ميريم و اون سانسها طرفدار زيادي نداره فيلم هم طبيعتا اكران نميشه و اين شد كه ديدم پيشي داره ميره سمت نونوايي هميشگي و خوب بعدشم حتما خونه ديگه ... رفتيم تو صف و نون رو خريديم و پيشي نونا رو داد دست من خوب خيلي داغ بود و وقتي سوار قام قام خانش شدم نونا به كاپشنش خورد و آقا گفت نمالشو به من لباسم پر نون شد منم صدام رفت بالا گفتم حميد آقا داغه هاااااااااا همينم شد يه دعواي مسخره و بعدشم قهر ...

تو راه اخمامون تو هم بود و رفتيم خونشون اخمالو و پرباد !!! مامانش صبحونه رو حاضر كرد و پيشي نشست به خوردن ، حسم ديگه گفتن نداره اصلا يه لقمه هم نتونستم بخورم مامانش هم ديد جفتمون توپمون پره چيزي نگفت يه چند باري تعارف كرد كه گفتم گرسنم نيست ... پيشي صبحونشو خورد و رفت نشست پاي تلويزيون ... مامان و باباش مي خواستن برن بهشت زهرا ، مامانش وسايل ناهارو آماده كرد و گفت اگه ناهار رفتين خونه داداش پيشي كه هيچي اگه نه ميام يه چيزي با هم مي خوريم و رفتن ...

پيشي رفته بود تو اتاقش و نمي تونستم ببينمش خندم گرفته بود چه لحظه هاي جالبي رو داشتيم ميساختيم پاشدم رفتم سراغش ديدم زانوهاشو بغل گرفته سرشو گذاشته رو دستاش و تكيه زده به شوفاژ و نشسته رو زمين ... نشستم رو به روش و سرشو گرفتم بالا گفتم نق زدي منم داد زدم دستم داشت مي سوخت اما اگه از اينكه بلند حرف زدم ناراحت شدي ببخشيد ، خنديد گفت مگه قول نداده بوديم قهر نكنيم ، گفتم قهر نبودم ، گفت مگه قرار نبود دعواهامون و حرف نزدنامون چند دقيقه بيشتر طول نكشه ، گفتم پيش اومد ... و رفتم تو بغلش ...

همه چي آروم شد دوباره شديم همون دوتا ديفونه ي سابق ، خنده كتك كاري شيطوني ... صبحونه نخورده بودم حسابي گرسنم بود براش سمبوسه برده بودم گرمش كرد و دوتايي دخلشو آورديم بعدشم نشستيم خاله نرگس ديديم (رنگين كمون برنامه كودك ) پيشي گفت خونه داداشش نميريم و اينطوري شد كه بايد ناهار درست ميكرديم و البته خوب بود سرگرممون ميكرد ، طرفاي ساعت ۲ بود كه مامانش اينا اومدن ، فكر كنم مامانش از اينكه نرفته بوديم خونه داداش پيشي ناراحت شده بود منم به روي خودم نياوردم ناهار خورديم و فيلم مارال رو ديديم البته من نصفشو ديدم و ساعت ۴ به پيشي گفتم بريم يه ساعت زودتر از هميشه ... بازم فيلماي مامانش يادم رفته بود ببرم گفت مي خواي مارال رو بدم ببر گفتم نه اونا رو بيارم بعد ... يه خداحافظي سرسري هم كرديم و اومديم صادقيه ...

شنبه خوب بود يعني روابط خوب بود اما شبش پيشي با مامانش اينا دعواش شده بود كه آخرهم نفهميدم دليلش چي بوده و چون اعصابش خط خطي بود زياد حرف نزديم ، ديروز صبح هم من رفته بودم ارتش آخه ميگفتن استخدام داره رفتم بپرسم قضيه چيه كه آقاهه گفت نيروي زن فقط مدرك كارشناس باليني مي خوايم و وقتي اومدم شركت به پيشي گفتم اينطوري شد امروز برگشته ميگه تو نبايد به من بگي مي خواي بري ارتش اصلا كي گفته بود بري اونجا !!! من روز قبل بهش گفته بودم البته اينكه فردا ميرم رو نه فقط گفته بودم دارم زنگ ميزنم چون نيرو مي گيرن البته اونم براي كاراي اداري نه نظامي !!! منم گفتم تو ديشب حالت خوب نبود نشد بهت بگم كه گفت آره خوب بهونه ي خوبيه !!!

ديگه بحثو كشش ندادم قطع كردم و تا شب هم كه برسه خونه حرفي نزديم البته گفت حالم بده منم رسيدم خونه بهش زنگيدم و يكم خندوندمش اما خودم حالم خرابتر از اون بود منتظر بودم كه شب برسه خونه حرف بزنيم كه گفت داريم ميريم خريد انگار با داداشش اينا و پسر عمه ش و زنش و مامانش اينا ميرفتن ، دلم خيلي گرفت گفتم پس منم ميرم بخوابم و خوابيدم ...

امروزم برخلاف هر روز كه ميرسيد مغازه زنگ ميزد ، خبري نشد ازش منم يه مس مس سلام صبح بخير دادم اصلانم دلم نمي خواد باهاش حرف بزنم نمي دونم چرا الانم زنگ زدم بهش كه نگه اگه من زنگ نزنم تو هم نميزني اونم يكم از اينكه از كارش خسته شده و يه كار جديد مي خواد گفت البته مي دونم كه جدي نميگه ، همين و قطع كردم ...

هر چي هست اين روزا روزاي جالبي نيستن ... باز به سرم زده فقط واسه خودم بنويسم چون از بي معرفتيه خيليا كه البته تو اين دو روز و به مرحمت  پستاي رمزدار از خاموشي در اومدن دلم گرفته ... 

باز دلم حوس دريا كرده يه ساله پر از هواي دريا و موجاشم اما انگار من دست رو هرچي ميذارم و هرچي مي خوام طلسم ميشه ... خيلي خسته شدم خيلي ...

ازاين بهتر نميشه بود چه باهم خوب و يكرنگيم ... اگه هرلحظه مي خوامت بذارش پاي دلتنگيم

تويي چشم و چراغ من تويي آرومه جونه من ... رفيق خنده و گريه شريك آب و نون ِ من

خدا حفظت كنه عشقم خدا حفظت كنه جونم ... جدا از هم نميشه بود نه مي توني نه مي تونم

خدا حفظت كنه عشقم براي باقي عمرم ... دعا كن تا خدا ما رو نگه داره براي هم

يه عالم آرزو داري يكي از آرزوهاتم ... برام با ارزشه خيلي اگه گاهي تو روياتم

تحمل ميكنم دردو به شرطي كه توهم باشه ... دلم مي خوادكه روزو شب فقط پيشِ خودم باشي

بگو آينده مال ماست به حرفت شك نميارم ... بدون بينِ خودم با تو ديگه فرقي نميذارم

خدا حفظت كنه عشقم خدا حفظت كنه جونم ... جدا از هم نميشه بود نه مي توني نه مي تونم

خدا حفظت كنه عشقم براي باقي عمرم ... دعا كن تا خدا ما رو نگه داره براي هم

نوشته شده در 88/08/18ساعت 12:58 توسط مموشي ...| |
+


مشاهده يادداشت خصوصي
نوشته شده در 88/08/17ساعت 12:57 توسط مموشي ...| |

اتفاق قابل تعریفی نیافتاد ... یه روزی بود مثل همه ی جمعه ها مثل هميشه تــ ــ ـكـ ــ ـراري

فعلا همين ... ميام ميگم ...  

رمز ؟؟؟


مشاهده يادداشت خصوصي
نوشته شده در 88/08/16ساعت 12:18 توسط مموشي ...| |