اين كتيبه نوشته شد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 12:24
گیتی راست میگه وقتی یه غیبت اجباری پیش میاد و یه فاصله بین نوشتن هام میوفته تنبل میشم و شاید یه غیبت اختیاری هم بهش اضافه کردم ... از پنج شنبه اینترنتم وصل شد اما دریغ از دوزار حس نوشتن ...
هفته ی پیش یه اتفاق خوب افتاد و من برای سومین بار عمه شدم
سه شنبه شب يعني ۵/۵/۸۸ ساعت ۸:۴۵ دقیقه یه شازده پسر تپل مپل و گوگولی مگولی به جمعمون اضافه شد وااااااااااااای ماشالا انقده تپلی و خوردنیه که نگو آدم می خواد بچلونتش و لپاشو هی گاز بگیره
تا همین دیروز هم حاج آقامون (البته من بهش میگفتم حاج آقا چون سر اسمش به توافق نرسیده بودن !!!) اسم نداشت ... مامانش امیرمهدی دوست داشت ، بابام ميگفت رضا ، مامانم عليرضا صداش ميزد و داداش كوچيكه هم ميگفت حميدرضا
يا عليرضا و تازه تو اين گيرو دار اسم پسر آينده ي خودش رو هم انتخاب كرد "اميرعلي"
آبجي كوچيكه هم با حميدرضا
موافق بود (حالا كسي ميدونه چرا تا اين اسم مياد نيش من تا بناگوش باز ميشه آيا ؟؟؟!!!
من كه نميدونم تازه اصلنم تابلو نيستم
) اما نهايتا مامان ني ني پيروز شد و گفت من خواب ديدم و نذر كردم پس بذاريم اميرمهدي و ديروز تو شناسنامه يه خط اسم براي بچه به ثبت رسوندن !!!
امير مهدي *********** شما به جاي هرستاره يه حرف بذارين ميشه فاميليه گوگوليمون
البته نصف بيشترش پسونده خوشگلشه 
خوب اين از پرونده ي ني ني گولي و اسمش حالا بريم سراغ ني ني خودم ...
از اونجا كه جمعه ي قبل نه جمعه ي قبل تَرش !!! داداش خان پيشي خان اينا اسباب كشي داشتن پيشي گفت تو اين جا به جايي اذيت ميشي و نيا و اينگونه بود كه تعريفيا واسه همين جمعه اييه كه گذشت ...
البته در طول اين دو هفته كلي با هم بحث كرديم و زديم تو سروكله ي هم يه شبم من بدجوري قاطي كردم و كلي گردوخاك راه انداختم
نفس كشششششششششش
قصه هم همون قصه ي تكراريه كار زياد بود ...
و اما اين جمعه اي كه گذشت ...
پيشي گفت مامانش مي خواد بره هايپر خريد كنه و ماهم باهاش بريم و اينگونه بود كه جمعه صبح صادقيه منو پيشي و مامان خانومش سوار بر قام قام خان رفتيم فروشگاه
حدود دوساعت اونجا چرخيديم و ماماني از هرچي كه دم دستش مي اومد برميداشت و من همش به اين فكر ميكردم اينا رو چطوري قراره ببريم تا اون سر شهر آيا ؟؟؟
پيشي هم ديگه حوصلش بدجوري سر رفته بود و به هر زور و ضربي بود مامانشو از سالن آورد بيرون و راه افتاد سمت قام قام خان و تازه اون موقع بود كه فهميدم خدايا نهههههههههههه
يعني با اين همه بار و بنديل بايد با اين برگرديم
ماماني ميگفت پيشي بيا آژانس بگير من با ماشين اينا رو ميبرم تو و موشي با قام قام خان برين و پيشي عصباني ميگفت مامان جان هيچي نگو من يه كاري ميكنيم با همين راحت ميريم !!!
خلاصه چشمتون روز بد نبينه از ما گفتن و از پيشي نشنيدن آقا مرغش يه پا داشت و بلاخره با همه ي زوري كه زد تونست ۲۰ تا پلاستيك رو به ۱۱ تا كاهش بده و تا اينجا ي قضيه بد نبود اما قصه از اون به بعد شروع شد كه بايد وسايلو دستت ميگيرفتي و مينشستي روي قام قام خان
۴ تا از پلاستيكا رو از سرو گردن قام قام خانِ بدبخت آويزون كرد ۲تا رو خودش دست گرفت و ۲تا من و ۲تا هم مامانش و اين وسط چيزي كه به من ِ كوزتِ گناهي افتاد يه قوطي روغن ۴ كيلويي بود كه گذاشتم روي پام
ولي خدايي كركر خنده بود
يكي نبود اون وسط از ما فيلم بگيره ... پيشي ميرفت و باد هم كه قربونش برم زارپ و زورپ ميخورد تو سر و صورتمون ما هم كه دست نداشتيم اون وسط سرو كلمونو درست كنيم كه ديدم ماماني غش كرده از خنده ميگه موشي كشف حجاب كرديا !!! ديدم بله باد گيسوهامو افشون كرده موهامو پريشون كرده لاي لاي لاي
حالا من هي مي خوام روسريمو درست كنم دستم بالا نمياد ماماني هم كه ريسه رفته بود از خنده پيشي هم ميگفت انقد تكووووووووووون نخووووووررررررييييييييين !!! بساطي بود بيا و ببين ...
بلاخره با هر بدبختي بود روسريمو كشيدم سرم اما دو قدم نرفته باز همون آش و همون كاسه ، آخر سر ديدم اينطوري نميشه روسريمو كشيدم تو صورتمو و با دندون نگهش داشتم
كه ماماني گفت موشي چيكار كردي از روسريت چيزي نمونده داره از اينطرف در مياد !!!
وقتي رسيديم قيافه هامون واقعا ديدني بود ، پيشي كه كلاه سرش بود و هيچ بلايي سرش نيومد اما من و ماماني به اين حالت
دراومده بوديم فشن ِ فشن اونم بدون ژل و اتومو و اين بند و بساطا !!!
رفتيم بالا و همگي ولو شديم ماماني ول كن نبود هنوز داشت ميخنديد و به حال من دل ميسوزوند كه خيلي اذيت شدم و ميگفت موشي اين هفته بره ديگه اين طرفا پيداش نميشه
پيشي هم در نقش ماساژور مرتب دستمو ماساژ ميداد حالا دست خودش قرمز قرمز شده بود ، بعد از يكم استراحت پيشي برامون شيرنسكافه درست كرد كه من اصلا طعمشو دوست نداشتم و نخوردم خودشم يه نفس يه ليوان رو كه خيلي هم تلخ بود خورد و چشماش داشت از كاسه در مي اومد 
تازه وقتي شكما سير شد و حالمون اومد سرجاش آقا يادش افتاد كه امروز منو كتك نزده و يه لبخند شيطاني زد و زد و خورد شروع شد
ماماني هم به درخواست پيشي خان رفت كه ناهار لازانيا بپزونه ... بعد از جنگ جهاني نشستيم به فيلم ديدن اونم چيييي خروس جنگي ... فيلم جالب و خنده داري بود منم هي مثلا مي خواستم پاشم به ماماني كمك كنم يهو دوتايي با هم ميگفتن نه تو بشين ببين ما خودمون درست ميكنيم منم از خدا خواسته محكمتر مي نشستم سرجام
دوتايي يعني پيشي و ماماني سفره رو هم پهن كردن و غذا خورديم بسي خوشمزه بود دستشون درد نكنه جيجر پيشيو گاز گاز بسي بهمون چسبيد
بعد از ناهار هم يكم زديم تو سروكله ي هم و ديگه وقت تموم بود و زير بارون تا صادقيه اومديم ...
پيشي يه قلك خيلي بزرگ گرفته و هرشب يه مقدار پول ميريزه توش كه اگه خدا بخواد تا عيد با اون پول و پولي كه از فروش قام قام خان دستشو ميگيره يه ماشين قسطي برداره اونم پرشياي نوك مدادي كه عقش ِ منه ... يه تصميمي هم گرفتيم البته به پيشنهاد من اينكه تا عيد ۳ تا مناسبت داريم و مطمئنا تو اين مناسبتا مي خوايم به هم كادو بديم ، تصميم گرفتيم به جاي كادو پولشو بريزيم تو قلكمون تا نهايتا يه كادوي بزرگتر به خودمون هديه بديم ...
دعا كنين كه اين تصميم عملي بشه و ما تا عيد از قام قام سواري به بيب بيب سواري ارتقا پيدا كنيم !!!
اولين مناسبت هم تبلده منه ... دومي ولنتاين و سومي هم عيد نوروز ... خداجوني خودت كمك كن ديگه سفارش نكنما 
پيشي نوشت : پيشي جونم من از تو نترسيدم نمي دونم چرا يهو اونطوري شدم ... ترسيدم وحشت كردم اما نه از تو بلكه از فضايي كه بينمون پيش اومد ... مرسي كه ادامه ندادي ... مرسي كه آرومم كردي ... بازم قولمو شكستمو گريه كردم اما گريه نبود يعني اختياري نبود ... خودتم شوكه شدي ... گفتي معذرت مي خوام تند رفتم ... انقد تو بغلت نگهم داشتي تا همه چي خوب شد آروم شدم و تو هم شدي همون پيشي ناز و ملوس خوردم ...
پ ن ۱: امتحانام از ۲۰ دي شروع ميشه ۱۶ واحد برداشتم اين ترم بايد بخونم وگرنه كم ميارم ... اين جمعه به پيشي قول دادم حسابي درس بخونم و بشم خانوم مهندس تا آقا پزشو بده
البته الانم ميگه ... مثلا ميگفت "چند وقت پيش يكيو آورده بودم مغازه حسابا رو راست و ريست كنه داشت واسم قپي / غپي ؟ مي اومد كه كار تو اين رشته خيلي سخته و فلان و اين حرفا ... منم كلي باد انداختم تو گلومو گفتم پس چجوريه كه يه دختر هم كار ميكنه و هم داره ليسانسشو ميگيره ... يارو هم ميگفت نه نميشه كه گفتم اما خانوم من داره اينكارو ميكنه ... وقتي اينا رو ميگفت يه ذوقي داشت كه نگو منم بهش قول دادم كه قبل از همه چي درس برام مهم باشه بعد كارو بقيه چيزا ...
ميگه مي خوام يه مغازه بگيرم كه مال خودم باشه تو رو هم ميارم پيش خودم دوتايي ميسازيمش و به اوج ميرسونيمش من و تو با هم ... رويا پردازياشو دوست دارم و ميدونم كه انقدر مرد هست كه براي رسيدن به خواسته هاش همه ي تلاششو بكنه حتي اگه به همش نرسه ... تلاشش برام قشنگه ...
پ ن ۲: دنبال يه كار جديدم و به چندجا هم زنگ زدم و يكي از همون شركتا براي چهارشنبه ۹ صبح بهم وقت مصاحبه داده اما دو دلم چون اينجا براي درسم خوبه چون هروقت مرخصي بخوام نه نميگه و دير يا زود اومدنم مشكلي ايجاد نميكنه ... نمي دونم شركتاي ديگه شرايط منو قبول ميكنن يا نه ... هر سه ماه يكبار چند روز مرخصيه پشت سرهم براي امتحانا فقط ... تا خدا چي بخواد ... 
پ ن ۳: اين جمعه پيشي اينا خونه ي داداشش دعوتن دلم نمي خواد برم هي مي خوام به پيشي بگم نميام ، مي دونم ناراحت ميشه اما هربار ميام بگم انقد با ذوق از جمعه ميگه از اينكه تمام هفته رو به ذوق جمعه ها ميگذرونه و تمام عشقش به جمعه هاست ، كه دهنم بسته ميشه و حرفمو مي خورم اما ميدونم رفتنم مساويه با يه بغض و يه حس ِ وحشتناك از اينكه تو اون جمع چيكار ميكنم و نسبتم با اونا چيه ؟؟؟ اين حس برام از عذاب اليم هم بدتره ... 
پ ن ۴: سبا جون اون آهنگي كه خواسته بودي اسمش "جونِ مني تو از محمد عليزاده" هستش ، ببخشيد خانومي كه دير شد 
كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]