وقتی انگشتامو روی حروف کیبورد میگیرم تا نوشتن رو شروع کنم احساس غریبی میاد سراغم ... بین نوشتن و ننوشتن درگیرم اما وقتی یادم میاد دوستای خوبی دارم دوستایی که حق دارن از حالم باخبر بشن و بدونن بعد از این همه وقت به کجا رسیدم و دارم چیکار می کنم تصمیم میگیرم به انگشتام اجازه میدم تا کلیدها رو لمس کنن ... و حالا و تو این نقطه بلاخره تصمیم گرفتم بنویسم ...
نیومدم که از روزای گذشته بنویسم که چی بهم گذشت و چطور به آرامش رسیدم ... فقط میدونم اگه الان به این نقطه رسیدم و پرم از حسای خوب فقط و فقط کار خداست اینو از ته دلم میگم و با صدای بلند فریاد میزنم خدای مهربونم عاشقانه دوست داااااااااااااااااااااااااااااااااارم ...
اومدم که از حال و روز این روزهام بنویسم اما باید از یک ماه پیش شروع کنم ...
اومد رو به روم نشست چشماشو به چشمای اشکالودم دوخت و پرسید چی شده ؟
مثل همیشه از جواب دادن طفره رفتم و سکوتم جواب همه ی سوالهاش بود. دلتنگ بودم دلتنگ روزای گذشته. یه حرف زخم قدیمیه روی دلمو خراش داده بود و اشکام مثل همیشه تنها مایه ی آرامشم بود...
وقتی سکوتمو دید شروع کرد به حرف زدن : مامان گفت باهات حرف بزنم . امروز دوست بابا اومده بود خونه و راجع به تو حرف زده ! با پسرش می خوان بیان تورو ببینن ...
حتی نمی خواستم بقیه ی حرفاشو بشنوم با دلخوری و ناراحتی گفتم نه حتی نمی خوام پاشونو بذارن اینجا چون جواب من همینه که دارم بهت میگم ...
حرف زد و حرف زد از همه چی ... اون شب صبح شد ... فرداش مامانم هم بهش اضافه شد با یه گلوی پر از بغض حرف میزد ... نگاهشو تحمل نداشتم ... بخاطر من خیلی عذاب کشیده بود و میکشید ... وقتی به خودم اومدم که بهش گفته بودم باشه بگو بیان ... توی صداش میشد رضایتو حس کرد و همین برام کافی بود ...
اون روز شنبه بود و قرار شد یکشنبه ۱۱ دی ساعت ۱۰ صبح بیان ...
خالی از هر حسی اتوماتیک وار کارامو انجام میدادم ... اومدن ... فقط قرار به یه دیدار ساده بود اما باباش خواست که با هم حرف بزنیم ... اینجاشو نخونده بودم خیلی غافلگیر شدم ... از جاش بلند شد دیدم منتظره بنلند شدم و به سمت اتاق راهنماییش کردم ... نشستیم رو به روی هم حرفی برای گفتن نداشتم ... خندون بود ... من شروع کردم همه ی خواسته هامو علاقه هامو برنامه هامو گفتم تا شاید با یکیش مخالفت کنه و من با خیال راحت برم بیرون از اتاق و بگم به این دلیل و دلایل ردش میکنم ... اما کلمه به کلمه ی حرفامو گوش میداد و اگه جایی تو حرفام کم میذاشتم خودش تکمیلش میکرد! حسابی لجم گرفته بود ... یه جوری بود با همه ی اعضای صورتش می خندید درست برعکس من !
یک ساعتی حرف زدیم و رفتن ... بابا می خندید چشمای مامان برق میزد ... چقدر نگاه کردن بهشون سخت بود ... وقتی پرسیدن خوب چی شد چطور بود ؟ فقط تونستم بگم : این آدم اصلا مخالفت کردن بلد نیست هرچی گفتم قبول کرد!
و همین حرف از نظر اونها یعنی رضایت من !
فردا صبحش مامانش اومد خونمون ... من تو آشپزخونه بودم ... مامانش گفت پسرم موافقه نظر دختر شما چیه ؟ صدای مامانمو میشنیدم که گفت : دختر ما هم گفت هرچی پدر و مادرم بگن قبوله !
هاج و واج نگاه میکردم ... نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته اما واقعا قدرت نشون دادن هیچ عکس العمل و مخالفتی رو نداشتم زبونم قفل شده بود ... چشامو بستم و از ته دل خودمو زندگیمو سپردم به خدا و همین برای آروم شدنم بس بود ...
قرار گذاشتن که بعد از ماه صفر بریم برای آزمایش! اما یه هفته بعد مامانش زنگ زد که چهارشنبه ۲۱ دی آماده باش بریم آزمایش ! با مامان و داییش می خواست بیاد ... داشت دود از کله ام بلند میشد میگفتن روش نمیشه تنها بیاد و ما هم میایم ... منم با مامانم رفتم ... هیچ حسی بهش نداشتم واقعا هیچ حسی نبود ... حرکاتش خنده دار بود ... یکی یکی آزمایشا رو انجام دادم اما اون بطری به دست مشغول خوردن دلستر بود تا مواد لازم برای انجام آزمایشش حاضر بشه! فکر میکرد من نمی بینمش اما از توی شیشه می دیدم که چطوری به خودش می پیچید و دلسترشو می خورد و می خندید!
بعد از آزمایش یک ساعت تا شروع کلاس وقت بود ... تنهامون گذاشتن ... وقتی حرف میزد و بین حرفاش منو گلم خطاب میکرد به جرات میگم حالت تهوع بهم دست میداد ... وقتی بهم گفت دوسم داره چشامو بستم تا شاید نشنوم ... خیلی ساده و معصومانه حرف میزد و می خندید! اما دلم نمی خواست بشنوم حرفاش آزارم میداد دلم می خواست از اون فضا دور بشم و شروع کلاس کمک خوبی بود ...
اما وحشتناکیه قضیه وقتی بیشتر شد که اعلام کردن کلاسا مختلط برگزار میشه ... تصور کن یه دکتر رفته بالا منبر و داره از ریز و درشت اتفاقای اتاق خ و ا ب حرف میزنه و تو مجبوری کنار یه غریبه بشینی و به اون حرفا گوش بدی ... انقد به در و دیوار نگاه کردم که احساس کردم چشام داره چپ میشه ...
ساعت نزدیکای یک بود که گفتن جوابا آمادس ... تنها اون لحظه بود که نمی خندید! آروم آروم از پله ها رفت بالا ... خیلی سریع برگشت با یه لبخند به پهنای صورتش تند می اومد و جواب آزمایشو تو دستاش بالا گرفته بود و به من اشاره میکرد ... نمی تونستم حسشو درک کنم اما این دروغه نمی خواستم حسشو درک کنم ...
تو راه برگشت یه لحظه خودشو رسوند بهم گفت نمی دونی چقد خیالم راحت شد! تنها ترسم همین مرحله بود واسه همین از خانوادم خواستم هرچه زودتر بیایم واسه آزمایش ... حالا که این برگه دستمه با خیال راحت می خوابم! و بازم خندید!
هفته ی بعد پنج شنبه ۲۹ دی شام دعوت شدیم خونشون ... فضا دوستانه تر از اونی بود که فکرشو میکردم دو تا خواهرش سعی میکردن ماها راحت باشیم و تنهامون نمی ذاشتن ... بعد از شام با خواهرام تو آشپزخونه بودیم به هر بهونه ای می اومد تو آشپزخونه و تو این رفت و آمدا گفت کاش می اومدی یکم پیشم می نشستی! برگشتم سمتش نگاهش یه جوری بود ... مقاومت نکردم وقتی رفت منم رفتم و کنارش نشستم ... سعی میکرد یه لحظه هم ساکت نباشه ... حرکات یه جورایی به دل می نشست و شاید این اولین جرقه بود!
اون شب تا نزدیکای صبح نخوابیدم ... پر بودم از حسای ضد و نقیض ... بین گذشته و آینده گیر کرده بودم ... از خودم بدم می اومدم ... نمی تونم حسمو توصیف کنم ... احساس میکردم دارم با احساسش بازی میکنم ... احساس گناه میکردم !!!
چند روزی همینطور گذشت اما کم کم به یه ثبات نسبی رسیدم یه چیزایی تو وجودم داشت تغییر میکرد و من خیلی خوب حسش میکردم ...
گذشت تا روزای آخر ماه صفر ... دوشنبه بود که مامان و باباش اومدن تا قرار عقد رو بذارن ...
جمعه شب ۷ / ۱۱ / ۹۰
هنوزم باورش برام ممکن نبود حس میکردم همش یه خوابه ... قبولش کرده بودم داشتم وارد یه دنیا و یه زندگیه جدید میشدم ... تو اون لحظه ها فقط من بودم و خدا ... خدا بود و من ...
و بلاخره جمعه شب ساعت ۱۰:۱۵ اسمش نشست تو صفحه ی دوم شناسنامه ام !!!
و الان به جرات میگم که دوسش دارم !!!!!!!!
نمی دونم چی شد ... اما به چشم میدیدم که با کمترین دخالت آدما مهره ها چطور کنار هم چیده و تبدیل به اتفاق میشن ... میدیدم که اگه قرار باشه اتفاقی نیوفته تو هرچقدر دست و پا بزنی و براش پا به زمین بکوبی نمیشه که نمیشه و اگه قرار باشه اتفاقی بیوفته تو این وسط فقط یه مهره ای و اون اتفاق به بهترین صورت شکل میگیره !
دلم گرمه حضور خدا رو حس میکنم و این بزرگترین داراییه منه تو این مدت همه ی تلاشم این بود و هست که اطمینانمو به خدا از دست ندم ... با همه ی وجودم ازش می خوام حتی یه لحظه هم نگاهشو از هیچ کدوممون نگیره ... وقتی هست همه چی هست و وقتی نیست نه کاش نیاد اون روزی که خدا رو تو زندگی گم کنیم ...
حس میکنم همه چی رو نوشته باشم ... راستی این پست یه مدتی اینجاست و بعد از اون مدتی که نمی دونم چند وقته این وبلاگ با همه ی خاطره های تلخ و شیرینش حذف میشه ... این قسمت از گذشته باید حذف بشه ...
و درمورد خودم میگم شاید یه روزی با یه اسم دیگه یه جای دیگه برگشتم و نوشتم از روزای جدید از حسای جدید و از این دنیای جدید ...
دیگه همین دیگه !