تبليغاتX
خاطرات مموشی و پیشی جونش

خاطرات مموشی و پیشی جونش


اين كتيبه نوشته شد در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:18

اتفاق قابل تعریفی نیافتاد ... یه روزی بود مثل همه ی جمعه ها مثل هميشه تــ ــ ـكـ ــ ـراري

فعلا همين ... ميام ميگم ...  

رمز ؟؟؟


مشاهده يادداشت خصوصي

كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 12:24

گیتی راست میگه وقتی یه غیبت اجباری پیش میاد و یه فاصله بین نوشتن هام میوفته تنبل میشم و شاید یه غیبت اختیاری هم بهش اضافه کردم ... از پنج شنبه اینترنتم وصل شد اما دریغ از دوزار حس نوشتن ...

هفته ی پیش یه اتفاق خوب افتاد و من برای سومین بار عمه شدم  سه شنبه شب يعني ۵/۵/۸۸ ساعت ۸:۴۵ دقیقه یه شازده پسر تپل مپل و گوگولی مگولی به جمعمون اضافه شد وااااااااااااای ماشالا انقده تپلی و خوردنیه که نگو آدم می خواد بچلونتش و لپاشو هی گاز بگیره   تا همین دیروز هم حاج آقامون (البته من بهش میگفتم حاج آقا چون سر اسمش به توافق نرسیده بودن !!!) اسم نداشت ... مامانش امیرمهدی دوست داشت ، بابام ميگفت رضا ، مامانم عليرضا صداش ميزد و داداش كوچيكه هم ميگفت حميدرضا  يا عليرضا و تازه تو اين گيرو دار اسم پسر آينده ي خودش رو هم انتخاب كرد "اميرعلي"  آبجي كوچيكه هم با حميدرضا  موافق بود (حالا كسي ميدونه چرا تا اين اسم مياد نيش من تا بناگوش باز ميشه آيا ؟؟؟!!!  من كه نميدونم تازه اصلنم تابلو نيستم ) اما نهايتا مامان ني ني پيروز شد و گفت من خواب ديدم و نذر كردم پس بذاريم اميرمهدي و ديروز تو شناسنامه يه خط اسم براي بچه به ثبت رسوندن !!!

امير مهدي *********** شما به جاي هرستاره يه حرف بذارين ميشه فاميليه گوگوليمون  البته نصف بيشترش پسونده خوشگلشه

خوب اين از پرونده ي ني ني گولي و اسمش حالا بريم سراغ ني ني خودم ...

از اونجا كه جمعه ي قبل نه جمعه ي قبل تَرش !!! داداش خان پيشي خان اينا اسباب كشي داشتن پيشي گفت تو اين جا به جايي اذيت ميشي و نيا و اينگونه بود كه تعريفيا واسه همين جمعه اييه كه گذشت ...

البته در طول اين دو هفته كلي با هم بحث كرديم و زديم تو سروكله ي هم يه شبم من بدجوري قاطي كردم و كلي گردوخاك راه انداختم  نفس كشششششششششش قصه هم همون قصه ي تكراريه كار زياد بود ...

و اما اين جمعه اي كه گذشت ...

پيشي گفت مامانش مي خواد بره هايپر خريد كنه و ماهم باهاش بريم و اينگونه بود كه جمعه صبح صادقيه منو پيشي و مامان خانومش سوار بر قام قام خان رفتيم فروشگاه  حدود دوساعت اونجا چرخيديم و ماماني از هرچي كه دم دستش مي اومد برميداشت و من همش به اين فكر ميكردم اينا رو چطوري قراره ببريم تا اون سر شهر آيا ؟؟؟  پيشي هم ديگه حوصلش بدجوري سر رفته بود و به هر زور و ضربي بود مامانشو از سالن آورد بيرون و راه افتاد سمت قام قام خان و تازه اون موقع بود كه فهميدم خدايا نهههههههههههه  يعني با اين همه بار و بنديل بايد با اين برگرديم  ماماني ميگفت پيشي بيا آژانس بگير من با ماشين اينا رو ميبرم تو و موشي با قام قام خان برين و پيشي عصباني ميگفت مامان جان هيچي نگو من يه كاري ميكنيم با همين راحت ميريم !!!‌  

خلاصه چشمتون روز بد نبينه از ما گفتن و از پيشي نشنيدن آقا مرغش يه پا داشت و بلاخره با همه ي زوري كه زد تونست ۲۰ تا پلاستيك رو به ۱۱ تا كاهش بده و تا اينجا ي قضيه بد نبود اما قصه از اون به بعد شروع شد كه بايد وسايلو دستت ميگيرفتي و مينشستي روي قام قام خان  

۴ تا از پلاستيكا رو از سرو گردن قام قام خانِ بدبخت آويزون كرد ۲تا رو خودش دست گرفت و ۲تا من و ۲تا هم مامانش و اين وسط چيزي كه به من ِ كوزتِ گناهي افتاد يه قوطي روغن ۴ كيلويي بود كه گذاشتم روي پام   ولي خدايي كركر خنده بود  يكي نبود اون وسط از ما فيلم بگيره ... پيشي ميرفت و باد هم كه قربونش برم زارپ و زورپ ميخورد تو سر و صورتمون ما هم كه دست نداشتيم اون وسط سرو كلمونو درست كنيم كه ديدم ماماني غش كرده از خنده ميگه موشي كشف حجاب كرديا !!! ديدم بله باد گيسوهامو افشون كرده موهامو پريشون كرده لاي لاي لاي  حالا من هي مي خوام روسريمو درست كنم دستم بالا نمياد ماماني هم كه ريسه رفته بود از خنده پيشي هم ميگفت انقد تكووووووووووون نخووووووررررررييييييييين !!! بساطي بود بيا و ببين ...

بلاخره با هر بدبختي بود روسريمو كشيدم سرم  اما دو قدم نرفته باز همون آش و همون كاسه ، آخر سر ديدم اينطوري نميشه روسريمو كشيدم تو صورتمو و با دندون نگهش داشتم  كه ماماني گفت موشي چيكار كردي از روسريت چيزي نمونده داره از اينطرف در مياد !!!  

وقتي رسيديم قيافه هامون واقعا ديدني بود ، پيشي كه كلاه سرش بود و هيچ بلايي سرش نيومد اما من و ماماني به اين حالت  دراومده بوديم فشن ِ فشن اونم بدون ژل و اتومو و اين بند و بساطا !!!

رفتيم بالا و همگي ولو شديم ماماني ول كن نبود هنوز داشت ميخنديد و به حال من دل ميسوزوند كه خيلي اذيت شدم و ميگفت موشي اين هفته بره ديگه اين طرفا پيداش نميشه  پيشي هم در نقش ماساژور مرتب دستمو ماساژ ميداد حالا دست خودش قرمز قرمز شده بود ، بعد از يكم استراحت پيشي برامون شيرنسكافه درست كرد كه من اصلا طعمشو دوست نداشتم و نخوردم خودشم يه نفس يه ليوان رو كه خيلي هم تلخ بود خورد و چشماش داشت از كاسه در مي اومد

تازه وقتي شكما سير شد و حالمون اومد سرجاش آقا يادش افتاد كه امروز منو كتك نزده و يه لبخند شيطاني زد و زد و خورد شروع شد  ماماني هم به درخواست پيشي خان رفت كه ناهار لازانيا بپزونه ... بعد از جنگ جهاني نشستيم به فيلم ديدن اونم چيييي خروس جنگي ... فيلم جالب و خنده داري بود منم هي مثلا مي خواستم پاشم به ماماني كمك كنم يهو دوتايي با هم ميگفتن نه تو بشين ببين ما خودمون درست ميكنيم منم از خدا خواسته محكمتر مي نشستم سرجام   

دوتايي يعني پيشي و ماماني سفره رو هم پهن كردن و غذا خورديم بسي خوشمزه بود دستشون درد نكنه جيجر پيشيو گاز گاز بسي بهمون چسبيد   بعد از ناهار هم يكم زديم تو سروكله ي هم و ديگه وقت تموم بود و زير بارون تا صادقيه اومديم ...

پيشي يه قلك خيلي بزرگ گرفته و هرشب يه مقدار پول ميريزه توش كه اگه خدا بخواد تا عيد با اون پول و پولي كه از فروش قام قام خان دستشو ميگيره يه ماشين قسطي برداره اونم پرشياي نوك مدادي كه عقش ِ منه ... يه تصميمي هم گرفتيم البته به پيشنهاد من اينكه تا عيد ۳ تا مناسبت داريم و مطمئنا تو اين مناسبتا مي خوايم به هم كادو بديم ، تصميم گرفتيم به جاي كادو پولشو بريزيم تو قلكمون تا نهايتا يه كادوي بزرگتر به خودمون هديه بديم ...  دعا كنين كه اين تصميم عملي بشه و ما تا عيد از قام قام سواري به بيب بيب سواري ارتقا پيدا كنيم !!!

اولين مناسبت هم تبلده منه ... دومي ولنتاين و سومي هم عيد نوروز ... خداجوني خودت كمك كن ديگه سفارش نكنما

پيشي نوشت : پيشي جونم من از تو نترسيدم نمي دونم چرا يهو اونطوري شدم ... ترسيدم وحشت كردم اما نه از تو بلكه از فضايي كه بينمون پيش اومد ... مرسي كه ادامه ندادي ... مرسي كه آرومم كردي ... بازم قولمو شكستمو گريه كردم اما گريه نبود يعني اختياري نبود ... خودتم شوكه شدي ... گفتي معذرت مي خوام تند رفتم ... انقد تو بغلت نگهم داشتي تا همه چي خوب شد آروم شدم و تو هم شدي همون پيشي ناز و ملوس خوردم ...

پ ن ۱: امتحانام از ۲۰ دي شروع ميشه ۱۶ واحد برداشتم اين ترم بايد بخونم وگرنه كم ميارم ... اين جمعه به پيشي قول دادم حسابي درس بخونم و بشم خانوم مهندس تا آقا پزشو بده  البته الانم ميگه ... مثلا ميگفت "چند وقت پيش يكيو آورده بودم مغازه حسابا رو راست و ريست كنه داشت واسم قپي / غپي ؟ مي اومد كه كار تو اين رشته خيلي سخته و فلان و اين حرفا ... منم كلي باد انداختم تو گلومو گفتم پس چجوريه كه يه دختر هم كار ميكنه و هم داره ليسانسشو ميگيره ... يارو هم ميگفت نه نميشه كه گفتم اما خانوم من داره اينكارو ميكنه ... وقتي اينا رو ميگفت يه ذوقي داشت كه نگو منم بهش قول دادم كه قبل از همه چي درس برام مهم باشه بعد كارو بقيه چيزا ...

ميگه مي خوام يه مغازه بگيرم كه مال خودم باشه تو رو هم ميارم پيش خودم دوتايي ميسازيمش و به اوج ميرسونيمش من و تو با هم ... رويا پردازياشو دوست دارم و ميدونم كه انقدر مرد هست كه براي رسيدن به خواسته هاش همه ي تلاششو بكنه حتي اگه به همش نرسه ... تلاشش برام قشنگه ...

پ ن ۲: دنبال يه كار جديدم و به چندجا هم زنگ زدم و يكي از همون شركتا براي چهارشنبه ۹ صبح بهم وقت مصاحبه داده اما دو دلم چون اينجا براي درسم خوبه چون هروقت مرخصي بخوام نه نميگه و دير يا زود اومدنم مشكلي ايجاد نميكنه ... نمي دونم شركتاي ديگه شرايط منو قبول ميكنن يا نه ... هر سه ماه يكبار چند روز مرخصيه پشت سرهم براي امتحانا فقط ... تا خدا چي بخواد ...

پ ن ۳: اين جمعه پيشي اينا خونه ي داداشش دعوتن دلم نمي خواد برم هي مي خوام به پيشي بگم نميام ، مي دونم ناراحت ميشه اما هربار ميام بگم انقد با ذوق از جمعه ميگه از اينكه تمام هفته رو به ذوق جمعه ها ميگذرونه و تمام عشقش به جمعه هاست ، كه دهنم بسته ميشه و حرفمو مي خورم اما ميدونم رفتنم مساويه با يه بغض و يه حس ِ وحشتناك از اينكه تو اون جمع چيكار ميكنم و نسبتم با اونا چيه ؟؟؟ اين حس برام از عذاب اليم هم بدتره ...

پ ن ۴: سبا جون اون آهنگي كه خواسته بودي اسمش "جونِ مني تو از محمد عليزاده" هستش ، ببخشيد خانومي كه دير شد


كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 22:48

اینترنت شرکت فعلا قطعه ، یعنی جناب رئیس خان اینطور که بوش میاد خورده به بیسی و قصد شارز مجدد ای دی اس ال رو نداره  از همه ی دنیا بی خبرم الان سه روزه دارم خودمو با داستانهایی که قبلا دانلود کرده بودم سرگرم میکنم تو این سه روز دوتا کتاب خوندم ، کم کم مجبورم بربادرفته رو هم شروع کنم !!!

دلم تنگیده حسابی اما چاره چیه باید سوخت و ساخت شما هم دعا کنین جناب رئیس خان امشب خواب نما بشه و فردا پول شارپ رو بریزه  چه خوب میشه ها نهههههههههه ؟؟؟

صبر کنین ببینم پیشی چی میگه ...

بیب بیب بیب ...

به به اینم از قصه ی امشب ما ، میگه ۷۰ تومن داشتم گذاشته بودم تو کیفم حالا هرچی میگردم نیست ... ۷۰ تومنه ناقابل هوتوتو ...

خوب من برم ببینم کی میتونم دوباره بیام ... دوستون دارم هوارتا ...

بابای تا کی نمی دونم ...


كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 11:47

ســـلام جـــون جــــونيــــــا

اووووووووووه آخه از کجا بگم به قول یه بنده خدایی (بچه مودبا گوشاشونو بگیرن) که میگفت "بدشانسي که بازآید گـ ــ ـوز وقت نماز آيد !!!" حالا حكايتِ منه ...

از اون فكري بگم كه تو سرم بود و انقده ذوقشو داشتم كه آخرشم نشد ؟؟؟

از اون تصادف خوشگل و گوگولي بگم كه نتيجه اش يه مماخ زخمالو و يه كتف دردآلو و نهايتا يه تبخال ماماني به همين گندگي (دستاتونو به دو سمت باز كنين اندازشو متوجه ميشين) رو لبم شد ؟؟؟

از دلم كه اين روزا انگار كارخونه اش خراب شده و هيچ رقمه كار نميكنه (البته گلاب به روتونا) ولي خوب درده ديگه اينم يه مدلشه ... ولي نميشه سانسورش كرد ... يـ*بـ*ـوستِ يا هرچي كه دمار از روزگارم درآورده گلاب به روي مباركتان با گريه ميرم W*C  و ميام ديگه به خو*نر*يز*ي افتادم و امروز اگه بشه ميرم دكتر ... 

ايشششش اينطوري نميشه بذارين از يه گوشه تعريف كنم كه چي به چيه ...

چند روز پيش تو خونه نشسته بودم كه آبجي بزرگه گفت موشي اين دختر همسايه از قول داداشش كه اونجا كار ميكنه ميگه يه فروشگاه خيلي بزرگ تو اكباتان افتتاح شده كه نيرو ميگيره اونم با ماهي چقد حقوق ؟؟؟؟؟؟؟ بله با ماهي 500/600 تومن در قبال نهايتا 7/8 ساعت كار اونم چه كاري صندوقداري!!!!!!!! چشمام گرد شد و دلم هوايي ، گفتم يه سر برم ببينم چي ميشه ... يه جورايي مطمئن بودم كه ميشه تو دلم عروسي بپا بود چون با اين حقوق خيلي زود مي تونستم خيلي زودتر از اونچه فكرشو ميكردم از شر قسطي كه دارم خلاص بشم و اين بزرگترين دليلي بود كه اميدوارم كرد به اين كار و قرار شد يه روز مرخصي بگيرم و برم اون فروشگاه ...

يكشنبه بود كه صبح با كلي ذوق بيدار شدم يعني از وقتي شنيده بودم داستان اون فروشگاهو حالي به حولي و هوايي شده بودم ... يكم ديرم شده بود سوار يه ماشين شدم تا بيام مترو ... نزديك مترو كرج يه پل هست كه هميشه ي خدا شلوغه اون روزم طبق معمول هميشه ترافيك بود ... زير پل يكم سرپايينيش تنده و وقتي راننده ي ما نگه داشت ماشين عقبيه نتونست كنترل كنه و باااااااااااااامبي خورد به ماشين ما و ماهم همگي پرت شديم جلو منم مماخم كشيده شد به صندلي جلويي و الان اندازه ي يه كوچولو خيلي ضايع خراشيده شده !!! كتفمم خورد به در و داغون شد و از اثر اون گردنمم بي نصيب نموند ... خلاصه همونطوري درب و داغون اومدم سر كار و دوشنبه رو مرخصي گرفتم برم فروشگاه ...

شبش كه از دوستم اسم فروشگاهو پرسيدم گفت هايپر استار !!! يه لحظه جا خوردم آخه جمعه با پيشي رفته بوديم همونجا و كلي خدا رو شكر كردم كه داداشش ما رو نديده !!!

صبح وقتي بيدار شدم ديدم خدا جون چرا لبم اين ريختي شده قشنگ بالاي لبم اون قسمتي هست كه يه دست انداز رو لب داره ها همونجا قشنگ پر شده بود و هر لحظه پفش بيشتر ميشد انگار شيريني گذاشتي تو فر بپزه هي پف ميكرد هي پف ميكرد و اينجا بود كه بايد ميگفتي به به گل بود به سبزه نيز آراسته شد !!! القصه ديروز با آبجي كوچيكه راه افتاديم سمت اكباتان نمي دونم چرا يه درصدم احتمال نميدادم نه تو كار بياد ... با كلي پياده روي و گشتن پيداش كرديم و رفتيم قسمت اداري و وقتي به خانومه گفتم گفت متاسفانه ما الان استخدام نداريم و اگه هم نيرو بخوايم از طريق آگهي اقدام ميكنيم و اينطوري شد كه بوي سوختگي مماخ ما كل فروشگاهو برداشت بدجوري خورد تو ذوقم همه ي نقشه هام نقش برآب شده بود ... بعد كه اين جوابو شنيديم با آبجي كوچيكه رفتيم داخل يه دوري زديم و برگشتيم البته براي من كه جديد نبود چون جمعه با پيشي رفته بوديم آبجي كوچيكه هم فقط دنبال غرفه ي ترشيجاتش ميگشت ...

از ديشبم كه اين دلِ مبارك داره ما رو شرمنده ي اخلاق ورزشكاريِ خودش ميكنه ...

تااااااااااااااااااازه اينو يادم نبود بگم كه من چجوري با اين مماخ زخم آلو و اين تبخال خوشگلم برم عروسي آخههههههههههه ... الان گريه ميكنمااااااااااا

حالا بذارين جمعه رو بتعريفم كه يكم دلم باز شه

پيشي چند شب قبل از جمعه رفته بود يه فروشگاهي و با كلي ذوق هي مس مس ميداد كه موشي جمعه بيارمت يه جايي كه دهنت باز بمونه آخه مني كه اصلا اهل خريد نيستم الان اينجا همش ذوق دارم و خيلي خوشم اومده جمعه دلم مي خواد حتما با هم بيايم و از اين حرفا ، اين شد كه جمعه اولين جايي كه رفتيم اونجا بود خيلي كامل و مجهز هرچي مي خواستي دم دستت بود از خوراكي و بهداشتي حتي روغن ماشين و لوازم خونه و خلاصه هرچي كه به ذهنت بياد اونجا پيدا ميكردي ... پيشي هي ذوق ميكرد ميگفت موشي ديدي كجا آوردمت ... ولي به نظر من آدم اينجور جاها بايد با جيب پر بره كه راضي بياد بيرون وگرنه آدم بيشتر ذوق مرگ ميشه

يه يه ساعتي رو اونجا چرخيديم و مسخره بازي درآورديم و خنديديم پيشي ميگفت الان همه ميگن اين دوتا بيكارو ببين سر صبح اومدن اينجا الكي ميچرخن ، آخه همه يه چرخ دستي دستشون بود و داشتن خريد ميكردن ولي مادوتا الكي هي ميچرخيديم و خيالپردازي ميكردم واسه خودمون  

از اونجا كه اومديم بيرون رفتيم سمت بهشت زهرا البته به خواست من ... واي فكر نميكردم راهش انقد طولاني باشه البته رفتني خوب بود و وقتي رسيديم رفتيم سر خاك دوتا مامان بزرگاي پيشي ... و چون شلوغ بود و هوا هم گرم شده بود سريع برگشتيم ... تو راه بلال خريديم كه بريم يه جا بپزونيمشون و هام هام كنيم ... اين پيشي خان هم گير داده بود كلاه كاسكت منو بذار سرت منم رفت و برگشت كلاه به اون سنگيني رو گذاشتم سرم ... تو راه برگشت خيلي حالم بد شد سرگيجه و تهوع گرفته بودم و سرم عجيب درد گرفته بود به زور خودمو نگه داشته بودم كه نيافتم ... رفتيم خونه پيشي اينا و ماماني با آب قند و شكلات و قرص مراحل درمان رو انجام داد تا يكم حالم جا اومد ... واي خيلي بد بود ...

تا رسيديم خونه ساعت ۲ بود ناهار خورديم و با هم فيلم حس پنهان رو نگاه كرديم و ماماني ۸ تا فيلم بهم داد تا ببينم و بعد براش ببرم ...

اينم از جمعه ... اين جمعه احتمال رفتنم خيلي كمه آخه داداش پيشي اسباب كشي دارن و اگه من برم هم خودم معذبم هم اونا چون تو گير و دار كاراي خودشون بايد مهمونداري هم بكنن اينه كه به پيشي گفتم نيام بهتره از يه طرفم ميگم اگه نرم ميگن تا وقتي همه جا امن و امانِ مياد همينكه بحث كمك و اين چيزا شد گفت نميام !!! اينه كه دو دلم بين رفتن و نرفتن !!!

ديگه همينا ديگه ...

 راستي  دخـتــــر خـــانـــومــــاي  گل و بلبل  روزتــــون مبــــــــارك

چهارشنبه نوشت :

رفتم دکتر حسابی ترسوندتم ... ۲ تا آمپول و انواع قرص و یه شیشه ی بزرگ شربت داد که بی شباهت به روغن نیست  ۳ ورق هم شیا*ف داد یکی صبح یکی شب !!!  یعنی رسما دیگه منو مرده شده حساب کنین  بعد وقتی بهش گفتم خ/و/ن/و/ی/ز/ی دارم یهویی یجوری نگا کرد که خودم ترسیدم هم بابت چشای دکتره که یهویی تنگ و گشاد شد هم بابت حرفای دخترهمسایمون !!!

آخر سر هم گفت داروهاتو یه ماه مصرف کن اگه خوب نشدی باید بیای معاینه شاید جراحی بخواد ...

حالا آبجی کوچیکه هرهر میخنده میگه فکککککککک ککککن معاینه از پ.ش.ت چه شووووووووووووود


كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 11:56

امروز روز ِ قشنگيه يا من زيادي حالم خوبه هووووم ؟؟؟ سلام ۱۰۰۰ تا سلام اونم با جيغ و بعدش يه عالمه بوس براي همتون ...

حالم خوبه امروز خوبم خيلي خوب ، ديدم از آويزون بودن و افسردگي كه چيزي نصيبمون نشد بزنيم به در بيخيالي و سخت نگرفتن ببينيم اين سيستم چطوري جواب ميده  فعلا تصميم بر اينه كه تو لحظه زندگي كنم ... مهم اينه كه من هستم پيشي هم هست و ما يه دنيااااااااااااااااااااا و خيلي بيشتر از يه دنياااااااااااااا كه ميرسه به اون دنيااااااااااااااااا همديگه رو دوست داريم خوب چي از اين بهتر و قشنگتر ... پس بقيه ي حرف و حديثا رو بيخيال ...

خوب دو تا جمعه دارم براي تعريف كردن مي خوام اينبار خلاصه بگم ببينم اين مدل چطوري جواب ميده (فعلا رفتم تو كار آزمايش انواع طرحها و مدلها  از پيشنهاداتتون هم صميمانه استقبال خواهم نمود)

جمعه ۱۷/۷

طي ِ تصميمات اتخاذ شده مبني بر طرح گفتمان با جناب آقاي پيشي تصميم گرفتيم به دربند رفته و از كوه بالا برويم و در كنار رودخانه اش كه البته آب باريكه اي بيش نيست نزول اجلال نموده به گفت و شنود بپردازيم ... راستي اين را هم بگويم كه شب قبل بنده به عقد دختر خاله جان عزيمت نموده بودم كه اصلا بهمان خوش نگذشت فقط سرشام به خاطر دلقك بازيهاي دختر دايي خانم بسي خنديدم آي خنديديمااااا  خوب حالا از اصل ماجرا دور نشيم ...

طبق معمول كه اينجاي قصه را همگي از بهريد صادقيه ساعت ۸:۵۰ و تاخير پيشي خان ... سلام و احوالپرسي و گازشو بگير دربند ... در راه قام قام خان يهو فِسَش درآمد يعني داشت پنچر ميشد كه پيشي به روي مباركش هم نياورد و گفت پنچر هم بشي بايد ما رو ببري و اينگونه بود كه ما تقريبا سلامت به مقصد رسيديم و ما هي چشممان به لواشك ها و خوردني هاي خوشمزه ي آنجا مي افتاد و آب از لب و لوچمان روان بود كه پيشي خيالمان را راحت كرد و گفت خودتو هم بكشي برات نمي خرم مريض ميشي هفته ي پيش اونهمه خوردي دهه !!!

پيشي                                                                          من

ما هم كه ديديم هيچ ترفندي بر اين پسر كارساز نيست دل از خوردني ها كنديم و رفتيم بالا و كمي نگذشته بود كه هِن و هِنمان درآمد و قصد داشتيم به روي مبارك هم نياوريم كه كم آورديم و شب قرار است پايمان از درد بشكند ، پيشي هي ميگفت بس است نرويم بالا و ما به زبان ميگفتيم واااااااااااا پيشي مثلا ورزشكاريا چه زود خسته شدي  و در دل به خودمان لعنت مي فرستاديم

كنار رودخانه هم نتوانستيم برويم چون آنجا پر بود از عشاق جوانِ دلخسته كه به امر شريف و دل و قلوه دهي مشغول بودند و ما كه به نيت دعوا رفته بوديم در بين آنها جايي نداشتيم پس بعد از يكساعت پيشروي به سمت بالا تصميم گرفتيم برگرديم ، در راه بر يك تختِ مرمرين از چوب تكيه زديم و داشتيم چاي و خرما نوش جان مي كرديم كه يهو يك چيزي تلاپي افتاد پايين و ما فكر كرديم كوه ريزش كرده و ما به وصال عشق خود نرسيده بايد ناكام زندگي را وداع گوييم و در دل مشغول خواندن اشهد خود بوديم  كه ديديم پيشي هرهر مي خندد چشمان خود را گشوديم و ديديم اي جان پيرزني حدودا بالاي ۵۵ سال آنچنان از روي صخره ها به پايين مي پرد كه گويي دختربچه ايي بازيگوش و خردسال است كه با پدر و مادر خوش به تفريح آمده  

القصه از خودمان بسيار نااميد گشتيم و حرفاهاي پيشي كه مدام ميگفت ببيـــــــــن ياد بگير !!! ديدي چطوري ميپره  ما را ناميدتر و سرخورده تر ميكرد

نمي دانم چه صيغه ايست كه ما وقتي مي خواهيم با اين پسركمان بحرفيم (البته حرفهاي جدي) لالموني ميگيريم و حرفمان نمي آيد و آن روز هم به همين درد مبتلا شده بوديم و هرچه كرديم حرفمان نيامد و برگشتيم پايين !!!‌ بله به همين راحتي (حالا هركي خواست ميتونه بلند هم فحش بده ها مانعي نداره ) در راه ماماني خانومي زنگيد و پيشي به آنها وعده ي سمبوسه آنهم از جانب من داده بود !!! و با ماماني وسائل و مواد لازم را چك نموديم تا كم و كسري نباشد ...

و اينگونه بود كه ما بازهم در منزل مادر شوملي چترمان را گسترانيديم و در آنجا بود كه فهميديم فسقلي هم در راه است و ظهر آنها هم تلپ هستن !!!‌ ظهر بعد از اينكه مادر شوملي غذاي خود را پزيد بنده به كمك پيشي خان سمبوسه ها را پزيديم و همگي بر سر ِ سفره گرد هم آمديم و همه از خوردن سمبوسه ها كلي كيفور گشتند فقط بردادر شوملي چ س ي مي آمد كه خيلي خشكه البته منظورش ترد بود منتها منظورش را بد رساند !!!!!!!!! و نمي خورم و چرا نذاشتين نرمتر بشه !!! يكي نبود بگه مي خوري بخور نمي خوري هم به به به ... خودم مي خورم

واي از اين فسقلي كه پدر سوخته !!! چقد بانمك شده كلي با او دَكي / دالي ؟ بازي كرديم ... راستي كسي ميداند كه چرا ما نمي توانيم با خانومه جاري آينده دو كلوم حرف بزنيم يعني اصلا با او حرفمان نمي آيد مگر در حد يك سوال كوتاه و جوابي كوتاهتر !!! واقعا چرا آيا ؟؟؟ آبجي كوچيكه كه ميگويد از همين الان جاري بازي را شروع كرده ايد ولي من كه اينگونه فكر نميكنم شما چطور ؟؟؟!!!

بعد از ناهار هم ماماني به همراه شوهر خويش به مجلس ختم يكي از دوستانش رفتند و هرچه جاريِ آينده به پيشي اصرار كرد كه برويم باهم خانه اي كه ما اجاره كرده ايم را از بيرون ببينيم (چون هنوز كليد را تحويل نگرفته بودند) پيشي گفت نچ ديرمان ميشود و وقتي ديد نرود ميخ پولاد در سنگ / آهن ؟ اومد سراغ من و گفت موشي تو بهش بگو بريم و من نيز خود را راضي نشان داده و گفتم چه خوب چرا كه نه خوب برويم !!! اما بعد با قيافه ي مان به پيشي فهمانديم كه برو بابا كي حالشو داره من كه نميام و اينگونه بود كه پيشي گفت ما بايد به صادقيه برويم چون موشي ديرش ميشود !!!

و ما بعد از تقريبا ۴۵ مين به سمت صادقيه حركت كرديم !!!!!!!!!!!

پ ن ۱: يكي نيست به من بگه تو كه نميتوني خلاصه بنويسي مگه م... داري هي چـ.سـ.ي شو مياي ؟؟؟ واااااااااااي من چه بي ادب شدما اما نمي دونم چند وقته از كلمه ي (چـ.سـ.ي) خوشم اومده مثلا چـ.سـ.ي گلابي - چـ.سـ.ي ناشتا- چـ.س كلاس و انواعي از اين قبيل كه همگي به نوعي به چـ.س مرتبط مي شوند

پ ن ۲: گفتم اگه اين جمعه رو هم بنويسم خيلي طولاني ميشه و بايد از دست لنگه كفشايي كه به طرفم پرت ميشه به آغوش گرم و نرم پيشي پناه ببرم  اين بود كه گفتم بمونه واسه بعد ... البته تا آخر هفته اينترنتم قطعيده ميشه و معلوم نيست كي وصليده بشه اينم گفتم كه گفته باشه ...

پ ن ۳: ديگه اينكـــــــــــــــــه آهان دعا كنين اون چيزي كه تو سرمه جور بشه وااااااااااااااااااااااااااي اگه بشه چي مييييييييييييشه پس حتما ميشه يعني بايد بشه  حالا شما هم دعا كنين كه ديگه جاي برگشتي نداشته باشه ...

حال كنين خصوصي نكردما مخصوصا تو !!!!!!!!!!!  


كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 14:10

+


مشاهده يادداشت خصوصي

كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 12:10

+


مشاهده يادداشت خصوصي

كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 16:32

 

مرموز خودتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 10:45

+
مشاهده يادداشت خصوصي

كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


اين كتيبه نوشته شد در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 15:42

بیاید همگی با هم دعا کنیم ...

اینجا    و     اینجا

طبق معمول رمزدار می نویسم با اینکه از اینکار شدیدا بدم میاد ...


مشاهده يادداشت خصوصي

كاتب : [ مموشي ... ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © jirjirakeman All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme